سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادهایی از درون ، نمادهایی ناشناخته

 ولی بعضی موقع ها ... !

درباره‌ی اینه :دل نوشته، خود، 

هوا یه خرده دیر ولی خیلی سرد شد یهو . از اون سرما هایی که یه ذره ش هم قابل تحمل نیست. البته من هم یکم سرمایی م و برام شاید خیلی سرد اومده هوا ! بعد از ظهر یه روز وسط هفته ست و دارم از یه نقطه ی شمال شهر بر می گردم خونه . پیاده فاصله بین جایی که بودم و ایستگاه مترو رو گز می کنم ، هندس فری هم توی گوشم ه و "ایوانه سنس" داره می کوبه توی مخ م ... به هزار و یک چیز فکر می کنم ، به آدم های دوربرم ، به اون دور دوووورا ، به خودم .. خود .. خو .. خ ... ، به علیرضایی که الان کجای دنیاست ، کجای اونجایی که باید باشه ، چی کارست ؟! . به یاد "دختری با کفش های کتانی" می رم بالای جدول پیاده رو با این فرق که نقش اولش پسریه با کفش های ریبوک و کسی کنارش نیست که خودش رو در حال پرواز بروی ابرها حس کنه (خدا رو شکر) و ملتی هم بهم خیره مانده اند که من چه می کنم . می رم و می رم تا به خیابونی اصلی می رسم از جدول میام پایین و عین عاقل معقول ها به راه م ادامه می دم ، توی تمام این مدت فکرم داشت واسه خودش هزاران جا چرخ می زد و پرواز می کرد... به ایستگاه مترو می رسم ، ایستگاه تازه تاسیسیه ، وقتی از پله های ورودی پایین میرم یه عکس بزرگ – خیلی بزرگ – بالا سرم نصب شده از کعبه و لحظه ای که هزاران مسلمون دور خونه ی خدا سجده کردن ، یه لحظه احساس کردم که زیبایی دایره رو واقعا درک کردم ، درک کردم که چقدر زیباست یه مربع توی یه دایره محاط بشه وقتی که همه ی دایره ، محاط شده ی صاحب اون مستطیله ! بگذریم ... توی ایستگاه منتظر قطار نشسته م ، خیلی وقته که منتظرم ولی نیمده هنوز. پاهام رو نرم با ضرب آهنگ به زمین می کوبم. فردا یه امتحان دارم و هیچی براش نخوندم ، بیخیال ِ بی خیال. از جلوم یه زن و شوهر با یه نوزاد - که توی بغل مردست - رد می شن ، متوجه قیافشون نمی شم ولی نمی دونم چرا با ردشدنشون از جلوی من ، رشته ی افکارم رو پاره می کنند ، نور پردازی ایستگاه طوریه که سایه شون تا ثانیه ها از جلوی من رد میشه هرچی میرن بازم سایه شون هست ، انگار یه سایه انداختن روی افکارم ، دیگه به هیچی نمی تونم فکر کنم ، مات شدم به گرانیت براق و لیز کف سکوی ایستگاه ... یهو متوجه صدای سوت تیز ترمز قطار می شم و می بینم که قطار جلو روم ایستاده و درش باز می شه سوار می شم ، خدا رو شکر جایی واسه نشستن هست و می رم می شینم . اما خیلی اتفاقی فقط چند صدم ثانیه قبل از بسته شدن در واگن یه زن و شوهر با یه نوزاد میان می پرن داخل که توجه همه بهشون جلب می شه مرده با بچه ش روبروی من می شینه و کناری من جاش رو میده به همسر ایشون ... چند دقیقه ای هست که قطار راه افتاده  و همه دارن توی عوالم خودشون سیر می کنن; یه گوشه یه دخترو پسر جوون تودرتو دارم باهم جیک جیک می کنم و یواش می خندن ، سمت راستم یه پیرمردست که با دهن باز خوابش برده و سمت چپم هم همون خانم چادریی نشسته که با شوهر و بچه ش یهو سوار شده بودن ، خانومه به جلو خیره شده بود ، رد نگاهش رو می گیرم تا به شوهرش می رسم ، خیلی محکم زندگی ش رو بغل کرده ، همچین ذل زده به صورت بچه که انگار داره زیبا ترین مخلوق خدا رو می بینه که گویا برایش کمتر از این هم نیست ، از جوراب هایش میشه حدس زد که دختره – البته این روزها دیگه رنگ جوراب دختر و پسر نداره -  خواب عمیقی رفته و یه پاکی ظاهری خاصی به پاکی ذاتی ش اضافه شده ، با لباس سفیدی که تنش هست و پتوی نرمی که دورش پیچیده شده تا از این سرمای شدید در امان باشه انگار پدرش گوهری را بغل کرده که نظیرش هیچ جا پیدا نمیشه. وقتی به پدر نگاه می کنم چهره ش حالتیه که اگه در جایی دیگه بدون این نوزاد می دیدمش بیشتر یاد آدمهایی می افتادم که آدم رو به شک می ندازن که نکنه دزدی قاچاقچیی چیزی باشه ولی خب خدا رو شکر که با حضور این بچه و اون نگاه های خالص پدر  نمیشه از این قضاوت های بیجا کرد. از سر و وضع شون میشه فهمید که وضع خوبی ندارن . وقتی که دارم به لباس های پدر نگاه می کنم یهو متوجه یه چیزی میشم; که اینا همون زن و شوهر بودن که از جلوم توی ایستگاه رد شدن و همه ی افکارم رو نیست و نابود کردن ، شاید اگه توی همون افکار هفت رنگ باقی مونده بودم الان بجای دیدن این صحنه های ناب و شیرین ، به کف مترو خیره شده بودم و سیاوش و ... توی گوش م می خوند و من هم واسه خودم به خیلی از موضوع های بی مورد و الکی فکر می کردم ... . یهو متوجه می شم مادر بخواب رفته ، خستگی از چهره ش می بارید ، عین کودکش چه مظلومانه خوابیده بود و پدر همچنان مواظب گوهر زندگیش بود و زیر چشمی هم حواسش به همسرش بود ، شاید این زیبایی باطنی که بعد مدت ها دیده بودم می خواست محکم بکوبه تو سرم که پسر تو که مشکل بزرگی توی زندگی نداری و حالا به خیلی از آرزوهای ریز و درشتت نرسیدی چرا باید غگمین باشی چرا باید بعضی روزها بگی رومود نیستم ، آخه باید چه اتفاقی حتما برات بیوفته تا بگی امروز رومود م ، چرا بعضی موقع ها بی جهت به خودت می قبولونی که این حالت طبیعیه و هر آدمی بعضی روزها می تونه یا حق داره که رومود نباشه ! این رو مطمئنم که بیشتر از اون چیزی که بهش نرسیدم در آینده هم نخواهم رسید ولی اینها دلیلی واسه خراب کردن یه روزآدم – کاش یه روز و دو روز بود – نیست باز خدا رو شکر که چند روزیه که بدون دیدن این صحنه ها ناخودآگاه به این نتیجه ها رسیده بودم و حالا این حرفها حداقل واسه خودم شعاری و روانشناسانه نیست ، امیدوارم این زن و شوهر هم با تمام سختی هایی که دارن قدر این زیبایی زندگی رو بدونن ... بگذریم ... می رسم به ایستگاه توپ خونه و باید از قطار پیاده بشم واسه آخرین بار یه نگاه به این نشونه ی پاکی میندازم و میرم از قطار بیرون و بین این هیاهوی آدم بزرگ ها باز گم میشم ...


شب اون روز برام خیلی چیزها ته دلم عوض شد ... تا حالا هزار بار به این شکل و شمایل پیاده قدم زدم و مترو سوار شدم ، هزارتا زن و شوهرجوون با یه نوزاد از فقیر تا غنی توی هزار موقعیت دیدم و می بینیم و خواهم دید  ولی بعضی موقع ها ... !  


 نمی رسه به تو حتی صدای من !

درباره‌ی اینه :موسیقی، همین جوری یهو، 

می خواستم بهت بگم
چقدر پریشونم
دیدم خودخواهی ه
دیدم نمی تونم

تحمل می کنم ...
به هر سختی
به شرطی که بدونم
شاد و خوشبختی

تو می خندی
چه شیرین ه ، گذشتن
تازه می فهمم !
گاهی اوقات آدم خودش رو توی بعضی موقعیت ها که فرض میکنه ، مو به تنش می ایسته !


 سلام

درباره‌ی اینه :همین جوری یهو، 

زنگ تفریح مدرسه به صدا در می آید دوباره
ابرهای بارانی برای بازی می آیند دوباره
آیا کسی نبود که به تو بگوید او نفس نمی کشد ؟
سلام ، من ذهن تو هستم که به تو داده می شود تا بگویی سلام

اگر من می خندم ، تو باور نکن
بزودی من هم می فهمم که از این رویا بیدار خواهم شد
سعی نکن که مرا بهبود ببخشی ، من نشکسته ام
سلام ، من دروغ هستم و برای تو زندگی می کنم  پس تو می تونی مخفی بشی
گریه نکن

ناگهان من می فهمم که خواب نیستم
سلام ، من اینجا هستم
و همه ی آنها گذشته ی دیروز است
از : محو تدریجی

پ.ن : اگه چیزی دستگیرت نشد خودت رو ناراحت نکن و اصلا مهم نیست چون کار من نیست
!


 پنجاه دقیقه با سس اضافه



شاید خیلی سخت باشه که دونفر بفهمن ،
که جیگر گوش شون رو چقدر کم می شناسن !
ببینن که چقدر با اونی که می پنداشتن فرق داره !
اونم نه به تدریج ، بلکه یهویی ، در عرض 50 دقیقه ... !
نه اینکه فکر کنی طرف بد بوده و اینا خبر نداشتن ، نه !
اینکه بفهمن; پاره ی تن شون یه خورده - فقط در حد 180 درجه - با اونی که فکر می کردن تفاوت داره ، همین !

آره خیلی سخته
اما طرف چقدر سبک شد ...
و با تمام وجود ، برق خاصی رو توی چشمای اون دونفر ، 50 دقیقه تماشا کرد !
و حالا چند روزی ست تبسمی نرم بر لبان این سه نفر جاری ست ، به زلالی آّب.

خدای طرف حتما طرف رو دوست داشته و داره ، چه قبل از 50 دقیقه و چه بعدش!
26 دی

بی ربط : من چقدر این پست پایینی رو دوست دارم ! :دی


 سرنوشت

درباره‌ی اینه :فوری، 

یکسال گذشت !
سال پیش همین امشب !
یک پی ام اشتباهی به من !
یک عذر خواهی !
و آغاز ... شاید هم پایان !


خوشحالم آن روزها گذشت ...!
خوشحالم دیگر آن پی ام ها نیستند !
خوشحالم که آن شکلک ها نیستد !
خوشحالم که اَد لیستم خلوت شده است !

 خوشحالم همین امشب پس از یکسال - دقیقا یک سال - جای آن پی ام ها و شکلک ها ، این پی ام ها و شکلک ها را دارم !
پی ام ها و شکلک هایی که با همان قبلی ها یکسال پیش آغاز شد ولی واقعا آغاز شد !
پی ام ها یی از جنس دوستی واقعی ( بدون پسوند و پیشوند )
شکلکهایی از جنس ارزش ، یاد ، صداقت

هیچ وقت یک دندون گندیده ی D: هایت را به پای داغی X: هایش نمی دهم !

خوشحالم و خدا را شکر .
 این مطلب دو مخاطب خاص دارد


 باشد !

درباره‌ی اینه :فوری، خود، 

بعد از مدتها گرفتگی و بی حوصلگی و سکوت ، بعد از چند شب تلخی و عین زهر مار بودن ....

باشد ! تغییر می کنم
باشد ! شاد می شوم
باشد ! بی خیال می شوم
باشد ! به همه چی زیبا نگاه می کنم ، به همه چی !
...

از دوستانی که توی این مدت از من رنجیدن ، عذر خواهی می کنم !
بگذریم که دوستانی هم کم لطفی کردن کمی در حق ما !
عده ای ما را عاشق نامیدند ، عده ای هم در رفتار ما قصد و نیتی ... دیدند اما ما گذشتیم !
دوستار و مخلص همه هستیم ، حتی شما دوست عزیز !


پ.ن:  از همین بابت کتابی می خوانم بنام "زمین انسانها" از نویسنده ای که بزرگترین مصیبتهای زندگی را هم موهبتی زیبا از خداوند می داند. این کتاب بخشی از زندگی نامه همین نویسنده است.
واقعا شب امتحانی از این کتابها خواندن هم چه حالی می دهد !



 صبح می شه باز که !

بعد از یه شب حال به هم زن و گند و ضایع و قهوه ای و بیضوی و هر صفت داغون دیگه ای که الان به ذهنم نمی رسه یا اینجا نمیشه گفت ، که تا بوق سگ بیدار می مونی و خوابت نمی بره و کارها و احوالاتی ازت سر می زنه که  عرفا از یه به اصطلاح مرد بعیده ، آخرش هم از خستگی همون کارها و احوالات خوابت می بره ... مشکل اینجاست که دوباره
صبح می شه !
صبح می شه و مادر گرام هی میگه پاشو مگه درس نداری تو !!!!
صبح می شه و باید یه "صبح بخیر" زورکی بهشون بگی و خودت رو شاد و سرحال نشون بدی !!!!
صبح می شه و باید بشینی پای درسی که نه به خودت ربط داره ، نه به رشته ت نه به آینده ت ، بی خود بی خود !!!!
صبح می شه و یاد شب قبل می افتی و کارهای مسخره ای که کردی !!!!
صبح می شه و از امشبی که قرار باز بیاد سراغت می ترسی !!!!
صبح می شه و از خودت بدت میاد !!!!

همینجوری ، الکی ِ الکی ، بی دلیل ِ بی دلیلی !!!!


پ.ن : فکر نمی کردم روزی بتونم اینقدر سیاه و تاریک بنویسم !!! جل الخالق !!!


 ... شدن !!!

داره میاد بگیرمش ...
دستم رو دراز می کنم
چیزی نمونده نجاتم بده
یهو پشیمون میشه
مات و خیره نگاه ش می کنم
کاش اصلا نمی اومد
کاش دستش رو دراز نمی کرد
نفهمید که می خوام دستش رو بگیرم؟!
ولی دید که من دستم رو دارم دراز می کنم

اما پس کشید
.
.
.
سقووووووووو...ط

با تشکر فراوان


 Showing no emotion

درباره‌ی اینه :موسیقی، 

حس ، حس ، حس 
                            عمق ، عمق ، عمق
                                                            نگاه ، نگاه ، نگاه
                                                                                     اشک ، اشک ، اشک
                                                                                                                     ... ، ... ، ...


I'm standing in the station,
در ایستگاه استاده ام
I am waiting for a train,
منتظر قطارم
To take me to the border,
که من رو به سمت مرز ببره
And my loved one far away,
و عشق من دور از منه
I watched a bunch of soldiers heading for the war,
من گروهی از سربازها رو دیدم که برای جنگ به صف شدند
I could hardly even bear to see them go;
به سختی رفتنشون رو تحمل می کردم
Rolling through the countryside,
به سمت حومه شهر می رفتیم
Tears are in my eyes,
از چشمان اشک میامد
We're coming to the borderline,
ما داشتیم به خط مرزی میرسیدیم
I'm ready with my lies,
من دروغ هایم رو حاضر کرده ام
And in the early morning rain, I see her there,
و توی بارون صبحگاهی او را اونجا دیدم
And I know I'll have to say goodbye again;
و من میدونم که باید دوباره بگم "خداحافظ"


And it's breaking my heart,

و این قلب من رو داره میشکونه
I know what I must do,
من می دونم که باید چیکار کنم
I hear my country call me,
می شنوم که کشورم داره صدام میزنه
but I want to be with you,
اما من می خوام با تو باشم
I'm taking my side, one of us will lose,
به خودم حق می دم که یکی از ما شکست خواهد خورد
Don't let go, I want to know,
نرو  ، می خوام بدونم
That you will wait for me until the day,
که تو منتظرم خواهی موند تا روزی که
There's no borderline, no borderline;
هیچ مرزی وجود نداشته باشه


Walking past the border guards,
از گارد مرزی عبور می کنیم
Reaching for her hand,
دست هایش رو گرفته ام
Showing no emotion,
هیچ حسی نشون نمی دیم
I want to break into a run,
من می خوام فرار کنم
But these are only boys, and I will never know,
اما اینها فقط پسربچه اند و من هرگز نخواهم فهمید که
How men can see the wisdom in a war
مردم چگونه در جنگ عقلانیت می بینند



با تشکر از دوستی که پس از سالها دوباره مرا به یاد این آهنگ انداخت.


 تنفس مصنوعی

درباره‌ی اینه :دل نوشته، خود، فوری، 

چرا این دوره ورا هیچ چیزی نیست ، نه شادی ، نه غم ، نه اغتشاش ، نه جشن ، نه .... البته برادر ها لطف می کنند سالی هفت هشت بار به مناسب ولادتی یا شهادتی خیابون رو رنگ و وارنگ یا سیاه پوش می کنند و ما دوزار تنوع می بینیم . الان دومین روزی که سیاهی ها رو جمع کردند و دو روزی که سال جدید میلادی شروع شده ولی اینجا خیلی ساکته ، خیلی ساکت . نه تو خیابون ها خبریه ، نه توی کوچه ، نه توی خونه ، نه توی اتاق.
ولی خداییش سکوت چقدر حال میده بعضی موقع ها ، بعضی موقع ها هم نه . الان که فعلا داره میده البته حال ، ولی خیلی از این سکوت تعجب کردم با اینکه سالهاست توی سکوتیم ولی این سکوت برام جدیده . جنس ش فرق می کنه !

الان که سکوته می تونی چشمت رو ببندی ، فقط گوش کنی . نه به هیچی نه به پوچی ، به صداهای ریز و درشتی که تاحالا بهشون توجه نکرده بودی ، به صدای شعله بخاری که فقط صدای جرقه ی یه آتیش طبیعی رو کم داره و بوی چوب سوخته نمیده ، به صدای جارو رفتگری که نصف شب داره جوی کوچه رو تمیز می کنه و با اون خش خش شاخه ی جاروش انگار داره مخ ت رو جارو میکشه ، به صدای نفس های خودت ، فس فسی یا شاید خس خسی که می خواد بهت بگه آهای خره هنوز زنده ای هنوز جا داری که گناه کنی ثواب کنی ، بری دنبال اون تتمه ای که مونده از نفس هات ...

حالا که سکوته می تونی گوشت رو بگیری با خیال راحت از اینکه یه وقت خبری نشه و  تو بی خبر بمونی ، یه وقت گوشیت زنگ بخوره و تو نفهمی ، یه وقت الله اکبر بگن و تو نشنوی ، یه وقت سخنان گوهر بار مقام عظمی پخش بشه و تو نبینی ، یه وفت ... فقط نگاه کنی . می تونی گوشت رو بگیری و راحت به هر چیزی که دوست داری خیره بشی ، می تونی ترک های سقف خونه کلنگی ت رو با چشم دنبال کنی و به ارزش چیز های قدیمی پی ببری ، می تونی به قابهای عکسی که برات عزیزن زل بزنی و در اوج حس خوش بختی رو لبهات یه تبسم بشینه ، فقط یه تبسم ، می تونی به کتابهای خونده و نخوندت نگاه کنی که ببینی چقدر از اونجایی که باید باشی عقبی یا جلو ، می تونی بری پای پنجره بشینی و به گربه خیس و پیلیسی که داره دنبال یه سوراخ می گرده که واسه فرار بارون بچپه اون توو  رو ببینی ، بارونی که قرار نیست کسی از زیرش بره و تو دلتنگش بشی و وقتی برگشت مثل نور ماه باشه و باز بارون بیاد و تو چمشت به راهش باشه و اینا ... ، می تونی فقط نگاه کنی ...

یه وقت فکر نکنی که میشه فقط نگاه کرد یا گوش کرد ، نه ! میشه جفتش باهم باشه می شه همراه اونا تازه لمس هم بکنی ، میشه مزه هم بکنی . ولی این رو از من کوچولو داشته باش که گاهی وقتی بقیه حس هات رو تعطیل کنی و فقط و فقط با یه حس اطرافت رو درک کنی اون وقت که می فهمی چقدر خدا دوستت داشته  و داره ، نمی خوام بگم که خیلی خوب فهمیدم که خدا چقدر منو دوست داره نه اتفاقا هرچی میکشم از این نفمیدن ست . می خوام بگم توی این حال بظاهر خراب که  خیلی ها رو نگران کرده اینقدر روزنه امید هست که نگو ! این قدر نکات مثبت هست که نگو ، روزنه و نکاتی که هنوز دستم بهشون نرسیده ولی دارم می بینمشون !!! پس هستند ...

توی این سکوت عجیب و غریب که خیلی برام دوست داشتنیه و مثل طلا در من کمیابه نمی خوام خیلی فرصتهای از دست داده رو دوباره از دست بدم ، نمی  خوام دوستی های با ارزشم رو از دست بدم ، می خوام تک تک شون رو محکم بغل بگیرم ، بگم به یادتون هستم شاید بگی واسه گفتن این حرف این کار نیاز نیست ولی من میگم نیازه!

والسلام


 سایت پلان

درباره‌ی اینه :همین جوری یهو، 

آخ که چقدر از اونی که باید باشم عقبم ، آخ ...

باز هم شکر


پ.ن :

در حسرت موج م ، باران کفاف م نیست
                                                             درمان درد من ، باران نم نم نیست

 پس تشنه می مانم
                                   غرق پریشانی
                                                             تا آسمان ها را بر من بگریانی


 شبی مُحَرَمانه

درباره‌ی اینه :خود، مذهبی، مصورانه، 

 بعد از یک بحث داغ و طولانی بر سر دلیل شهادت حسین ، شوری شیعه و بی نمکی سنت ، حقانیت فلسطین و اسراییل ، حلال و حرام بودن شراب و مشتقاتش تا هزار اصل و فرع دیگه اونم با صدای بلند من ( دوستان آگاه اند ) که  مادرم مجبور شده بود گوشهایش را در اتاق بغل بگیرد ، یهو چشمم به ساعت دیواری اتاقم افتاد  "9:34" یادم افتاد که ساعت 10 با عزیزی قراری دارم که بریم چرخی بزنیم و بعدش هم بریم هیئت . نفهمیدم چطور ساعت 10 شد و در اون لحظه  پای این سیستم نشسته م و دارم با عزیز دیگری در مورد امری که موجب زحمتش شده توسط بنده ، می چتیم که مسیج آن عزیر اول می اید که 15 دقیقه دیرتر می رسد ، ساعت 10:10 بود پستی ... (صفتی برایش  پیدا نمی کنم) از وبلاگی را می خوانم ، وقت تنگه فرصت زیادی ندارم فقط یکبار خواندمش  دلم می خواست چندین بار بخوانمش ولی نشد باید می رفتم . باید مشکی می پوشیدم رنگی که سالهاست دل خوشی از پوشیدنش ندارم ولی امسال مدتیه که ازش خوشم اومده کلا .

 برخلاف همیشه من دیرتر برسر قرار رسیدم ... بعد صحبتهای همیشگی و قدم زدن های آروم میون ملتی که  به خیال خودشان آمدن دسته های عزاداری را تماشا کنند ولی ما سالهاست همچین نیتی در چشمهایشان ندیم ، طبق عادت هر ساله به کنار تکیه نافع می رسیم همیشه دوست داشتم زنجیر زدنشون رو نگاه کنم همیشه برایم تکند ! نظمشون رو دوست دارم ، شاید خلوص بیشتری هم دارن نمی دونم یعنی دونستنش کار کس دیگه ایه ، همین قدر میدونم خیلی وقتها چایی هم به عزادارانش نمیده چه برسه به غذا و اینا ولی از بقیه هیئت ها شلوغ تره ... خیره شدم به حرکت وزن دار زنجیر ها ، می تونم صورت مات و مبهوتم رو تصور کنم که فقط سیاهی چشمام داره با حرکت زنجیر ها تکون می خوره ، نیستم .که با صدای بوق ماشینهای توی ترافیک مونده می پرم ، ماشینهایی که بعضیاش حامل افرادی ست که بی هدف می چرخند حتی از اون نیتهای خاص هم ندارند فقط امده اند جهت گردش و گذروند زمان و بس آن هم توی این شلوغی .

احساس می کنم دسته ی هیئت کوچه مون که رفته بیرون واسه زنجیرزنی همین موقع هاست که بر گرده به عزیر همراه م می گویم که بهتر بریم سر کوچه واسیم تا بیان . راستش رو بخواین زیاد از اینکه راه بیفتم دنبال دسته توی خیابون ها واسه زنجیر زنی خوشم نمیاد ، که این ملت غیور به ما زل بزنند و بعضی از این جماعت نسوان با ظاهری کاااااملا مناسب این ایام پسر خوش تیپ ی هیئت رو واسه خودشون توی رویاشون یا خدایی نکرده تو واقعیت انتخاب کنن و ....

بالاخره می رسند و همراه دسته ، سینه زنان وارد  تکیه می شیم و همه زنجیرهاشون رو کناری میزارن من و دوستم معمولا میریم گوشه ای که زیاد توی دست و پای این برادرهای خفن سینه زن که لخت هم میشن نباشیم . چراغ ها روخاموش می کنند ، طبل ها همچنان می کوبند مداح ها پیوسته می خونند ، سینه می زنیم و می زنند خود را محکمتر از آنچه که فکرش رو بکنی ، راستش رو بخواین سال هاست که همین موقع ها و همین جا بارها این صحنه ها رو دیدم و برام عادی شدن . مداح پبر مجلس که مثل همیشه سوزناک می خونه ، یه مداح جوون هم دو سه سالیه که داره واسه این هیئت می خونه اون هم واسه خودش داره جا میفته....


20 دقیقه ای گذشته ، ضربات اون برادرها محکمتر شده ، صدای مداح خش دارتر شده ، صدای طبل ها قطع شده و من انگار تو این مدت توی مجلس نبودم ، خیلی جاها بودم ولی اینجا نبودم ، انگار که نمی تونستم باشم ، نمی تونستم به نوحه و روضه گوش بدم نمی تونستم سینه بزنم .......  در حالی که همه وایساده بودند من نشستم ، یه کنج خلوت برای خودم گیر اورده بودم تاریک و دور از هر گونه نگاه ، فقط یه نوای سوزناک رو می شنیدم یه نوایی که داره با دلم بازی می کنه ، باریکه های نوره سبز لامپ کوچکی که گوشه تکیه اویزونه رو میبینم که از لابه لای سینه زنا بهم می خوره ، دیگه نمی تونم به هیچی فکر کنم ، هیچ عملی انجام نمی دم ، خیره ی خیره م . هیچ سال اینگونه نبودم .... یواش یواش به خودم فکر می کنم  به دوری خودم از خدای صاحب مجلس ، به دوری خودم از خودم ، به غربت ، به قربت  ، به غریبی ، به قریبی ، به .....

یهو با صدای آمین بلندعزادارها - که حالا دیگه نشستن - به دعای آخرجلسه ی مداح ، برمی گردم توی مجلس . چراغ ها روشن میشه ، سکوت جالبی برهمه چیز حکمفرماست . جماعتی رو توی این جای کوچیک و سیاه پوش میبینی که بعضیاشون لختن و با سینه های سرخ و زخمی دارن دنبال لباساشون می گردن ، و یا بعضیاشون با چشمای سرخ از گریه ، چماشون رو بخاطره نور تنگ کردن، بچه هایی رو میبینی که از دیدن خیلی صحنه ها توی تاریکی هنوز مات و مبهوتن اما من ، هیچ ...

شام رو که دونه دونه می دن به مردم ، مردم هم دونه دونه از تکیه خارج میشن ، میایم بیرون ، از سکوت عجیبی که معمولا بر چهره ندارم دوستم متوجه حالم میشه ، حالی که اسم خاصی برایش نیست ، توضیح و توجیه خاصی برایش نیست ، برخلاف هر ساله بلافاصله خداحافظی می کنم . وقتی میرسم خونه ، بدون هیچ حس گرسنگی غذا رو میزارم توی یخچال ....

ساعت از 12 گذشته ، پای سیستم باز نشسته م و کاری خاصی برای انجام دادن ندارم حتی خوابم هم نمیاد ، می رم اون پست وبلاگی رو که اون بالا گفتم رو چندین و چندین بار می خونم . آن عزیز دومی دوباره آن لاین می شه و حرف هایی رد و بدل می شه .... بعد رفتنش دیگه همه چیز توی ذهنم سکوت کرده.

آنچه که امشب برام گذشت و نزدیکی که با اون پست حس کردم و آن صحبت ها ، حس و حال و فکر و توان و هرچه که فکرش را بکنی که امشب برای اولین بار داشتم همه و همه باعث شد که تا صبح بیدار باشم و ....


شب هشت محرم - سوم دیماه هشتاد و هشت


 این بازگشت همان رفتن نیست ؟

درباره‌ی اینه :خود، 

باید بازگشت !
گرچه توان بازگشت نیست.
اما برمی گردم ...
.
.
.
اما برگشتم .



برگشتم نه بخاطر اینکه دیگر توان رفتن ندارم !
برگشتم نه بخاطر اینکه دیگر غریب توی قربت نیستم .
برگشتم به خاطر اینکه دوستانی که برایم ارزش داشتند خواستند که برگردم .
برگشتم چون چند روزی ست صحبتهای یکی از دوستانم مرا کمی تکان داده است .
برگشتم تا فریاد بزنم : نیستم ، نه اینکه با سکوتم بگویم : هستم !
برگشتم چون یاد بعضی از دوستان را کاشتند  ، سبز نشد !
برگشتم که از هیچ ، خود را بسازم ، شاید !
برگشتم که شاید روزی تغییر کنم .
.
.
.
برگشتم که شهادت حسین را تسلیت بگویم !


بازگشت خوب است اما به شرطی که کسی به استقبال ات آمده باشد.


 And I know I'll have to say GOODBYE again

مدتهاست که نمی دونم غریب توی قربت ام یا قریب توی غربت!
اما تنها چیزی که می دونم اینه که نه قریب توی قربت بودم و نه هستم و نه غریب توی غربت!
.
.
.
.
.
هیچ وقت اهل رفتن نبودم که روزی برگردم
ولی احساس می کنم که بر می گردم
شاید خیلی زود ، شاید خیلی دیر !
Just
یاد کن مرا !


 کسی صدای من رو می شنوه ؟

درباره‌ی اینه :دل نوشته، 

اون اراده رو دیگه در او نمی بینم !
اون انرژی و حرارت رو دیگه در او نمی بینم !
اون طراوت و سرزندگی رو دیگه در او نمی بینم !
اون خنده های عمیق و دندون های سفید رو دیگه در او نمی بینم !
اون خاطرات شیرین گذشته اش که همیشه برایم تعریف می کرد رو دیگه از او نمی شنوم !
اون همه میل به بحث و تبادل نظر بر سر مسائل مشترک و غیر مشترک رو دیگه در او  نمی بینم !
.
.
.
مدتهاست که این همه  پالس مثبت رو  دیگه از او نمی گیرم ، از فردای طلوع ام و شاید خیلی قبل تر ، نمی دونم !


ف
قط اینو خوب می دونم که من همون یار بدون پسوند و پیشوند خودم رو می خوام ، می دونم که خودم هم دیگه اونی نیستم که بودم ... ولی بیا ، بیا دستهای هم رو بگیریم ، با هم از چاه بیرون بیایم ، بیا دیگه بیش از این پایین تر نریم ، اینجا جای ما نیست ! باور کن با هم می تونیم ! باهم !

منتظرم !


همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


زمین انسانها را می خوانم


زمین انسانها