تبلیغات
سیب سرخ من
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 مستانه های نوروزی من

درباره‌ی اینه :خود، 



90 مرا کشت و زنده ام کرد!

~ 91 را زندگی کردم ~

92 را فقط بوییدم...
همچنان بوی فرشته ها را می داد...
آنگه باز مست شدم!


 خداروشکر...


 ...

درباره‌ی اینه :همین جوری یهو، 



تولدش مبارک !


 گل دقیقه 90 ... !!!

درباره‌ی اینه :عمومی، دل نوشته، خود، 




90! سال خوبی بود ... البته هنوزم هست!
سالی پر از اتفاقات پرخیر و برکت ...

  - کنکور ارشد خوبی دادم
  - تصمیم انقلابی و لازمی گرفتم
  - از خدمت ضایع سربازی معاف شدم
  - شغل جدید
  - قبولی دانشگاه
  - دوستی با دوستای خوب و با معرفت
  - و پاییز و زمستونی دوست داشتنی
                              به گرمی حضور دستانش .......

امیدوارم ادامه دهه نود
به خیر آغازش هم که شده
خوب و پربرکت برمن و همه دوستانم بگذره ...

با آروزی داشتن سال جدیدی پر از موفقیت
و سلامتی واسه عزیزم و عزیزانم
نوروز 91 رو پیشاپیش تبریک میگم ...


 برات

درباره‌ی اینه :همین جوری یهو، 

امشب یهو دلم پر از حرف شد
پر از حرف نگفتنی
اما شنفتنی
...

ترسیدم
و ترسم انگاری به حقیقت پیوسته.
دیدی میگن : " به دلم برات شده بود " ؟
دقیقا همون جوری!



کلا سپردم به خدا...


 نگاه

درباره‌ی اینه :مصورانه، 



چندیست درگیرم باز !


 یه روز تعطیل کاری ...

درباره‌ی اینه :دل نوشته، 

سر ظهرِ یه روز تعطیل و سرد پاییزی ، وقتی سوار اتوبوس بی آر تی خاوران م و دارم از محل کارم که تو یکی از جنوبی ترین و فقیرانه ترین مناطق تهرانه ، بر می گردم خونه ... وقتی که دارم آهنگ گوش میدم و سرم رو تکیه دادم به شیشه پنجره اتوبوس و به بیرونی نگاه می کنم که خالی از هرگونه نشاط قلبی مردم ه ... وقتی که بوی تند عرق کارگران و بیچاره هایی که دور و برم نشستن و بهم زل زدند، دیگه آزارم نمیده؛ بس که هرروز کنارشون رفتم و اومدم ... اصلا تعجبی نداره که پسر جوون به ظاهر نابینا با لباسی کهنه سوار اتوبوس بشه و شروع کنه به گفتن روضه و مرثیه زندگی داغون خودش با صدای بلند ...

صدای آهنگِ توی گوشم رو بلندتر می کنم ... اما باز صداش میاد ... " یه بردار کوچیکتر از خودم ... " باز بیشترش می کنم و باز میاد صداش .... " یه خواهر بزرگتر و ... " گوشی بیشتر از این نمیشه دیگه اما حالا اون داره بهم نزدیکتر میشه ... " هفتاد تومن کرایه ... بخدا دروغ نمی گم ، بخدا ... " ، چشمام بسته ست و نمی خوام بازشون کنم سعی می کنم به آهنگ بیشتر توجه کنم ؛" ... خیلی ممنون اینقدر آسون من داغون کردی ... خیلی ممنون ... " ...

دیگه نمی تونم ... چشمامو باز می کنم ، اولین چیزی که بیشتر از همه چیز توی چشمام برق می زنه صدتومنی ها و دویست تومنی هایی ه که دارند توی دست مسافرها با ضرب آهنگ من می رقصند... و اون پسر که حالا انگار با شنیدن صدای رقص اونا دیگه حرفی واسه گفتن نداره ، و مظلومانه به همه رو میکنه و دل همه رو می لرزونه ... دل همه ای که شاید خیلی هاشون معلوم نیست پول شام شب شون جور باشه یا نه ...

درحالی که هی می خوره به میله های اتوبوس ، بین مسافرها حرکت می کنه و پولها رو جمع می کنه و من عین همون اولش که سوار شده بود ساکت و ثابت خشک شده بودم و نگاهش می کردم ... تاحالا شاید هزار بار از این صحنه ها دیده بودم و از این به بعد هم خواهم دید اما این دفعه ... نمی دونم چی باید بگم راستش ...

اتوبوس سرعتش رو داره کم می کنه و اون خودش رو به دم درش می رسونه ، از همه تشکر می کنه شاید چندبار ... می پرسه این چه ایستگاهیه ؟ یکی میگه : قیام ... اتوبوس وایمیسه و دونفر بلند میشند و کمکش می کنند که پیاده بشه و میره ... ، و من می مونم و نگاه هایی که شدت سوختگی دلهاشون چشمامو می سوزنه ... نگاه هایی که همیشه دلم براشون می سوخته ...

چشمامو باز می بندم و یادم میاد که داشتم و دارم آهنگ گوش می دم انگاری ... و لحظه ای که آهنگ داره می گه :

"... And I know I'll have to say goodbye again;
And it's breaking my heart, I know what I must do,
I hear my country call me, but I want to be with you ..."

....


 دشارژ

حس نوشتن هم رفته از این خاک انگار

مثل همین سیب سرخ خاک گرفته

مثل گودر که کنتورش روغن کاری می خواد واسه شماره انداختن ِ دوباره



 این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

درباره‌ی اینه :دل نوشته، خود، فوری، موسیقی، 

امروز با اتوبوس خیابون ولی عصر رو از مولوی تا ونک تماشا کردم که البته با سرعت کند این اتوبوس های تندرو کلا این حرکت من یه جور سفر دورن شهری بود. طی این مدت آهنگ گوش میدادم و هزار جور آهنگ پلی می شد و باهاشون زمان رو توی این گرمای شدید امروزه ی تهران می گذروندم.

دقیق یادم نمیاد کجای راه بودم که یهو یه آهنگ آشنا پس از مدتها پخش شد ، با حواس جمع تر بهش گوش دادم چند ثانیه ازش نگذشته بود که فهمیدم کدوم آهنگه ... ستاره ی شادمهر بود ، یه آهنگ تقریبا قدیمی که من رو برد به دوسال پیش و تابستون گرم 88 که عجیب برام اون زمان ، زیبا و دل نشین بود و گرچه هنوزم هست هم آهنگه هم ...

سه چهار مرتبه ای هی گوش کردم و فقط اون تابستون و روزها و شباش یادم میومد که فقط به یه داستان ختم می شد.* داستانی از هزار فکر و امید در مورد فقط یه هدف ، یه چیز ، یه نفر و یه کار که آخرشم نشد. حالا به حساب خودم باید بنویسم یا تقدیر نمیدونم اما در هر حال نشد که بشه ! شاید نباید میشد ...



الان بعد از دوسال خیلی دیگه بهش با ناراحتی فکر نمی کنم اما خب برهه ای از زندگیم به اون احوال گذشته حتی شاید کوتاه و شاید خیلی خیلی تاثیرگذار .... گاهی با اعصاب خوردی که واقعا از کجا خوردم گاهی با یه حس خنثی و لبخندی مرموزانه گوشه ی لب که آخرش " حالا که چی بشه " مثلا نشده و گور باباش !

ما توی زندگی هزار و یک پیچ خم رو باید طی کنیم و اگه بخوام شعاری نگم باید بگم که درسته که باید باهاشون کنار بیایم اما خیلی هاشون کنار اومدنی نیستن و باید فقط باهاشون همسفر بود و حرکت کرد به کجا نمیدونم ...

... دیگه رسیده بودم به ایستگاه ونک و باید پیاده می شدم .

* اون داستان هرچی که بود عشق و عاشقی نبود یه وقت اشتباه نشه.




 اردی بهشت

درباره‌ی اینه :همین جوری یهو، 

درسته که از نیمه ی خرداد هم گذشتیم
اما دیشب داشتم به این فکر می کردم که دو سه سالی هست که این ماه اردیبهشت برای بخش خاصی از دوستی های من چه دوره سرنوشت سازی بوده ...



از همین بخش خاص و توی همین ایام که گفتم تا به امروز دوتا دوست رو از دست دادم و با دوتا دوست خوب آشنا شدم ، که مطمئنا توی هرچهارتاش حکمتی بوده !

نمی دونم اما باز هم شکر


 و باز هم

درباره‌ی اینه :مصورانه، 

سکوت


 خداحافظ

درباره‌ی اینه :فوری، 

چشمانم خشکیده

                             تیک تیک ساعت می آید

                                                           قاب عکس ت خالیست

                                                                                       نامه ای که گفته بودی پارَست

 


به احترام تک تک لحظات با هم بودن

                                           نباش

منبع


 the weather alert

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، خود، مصورانه، 


وقت تغییر است دیگر
وقت خالی کردن صندوقچه
وقت رو کردن برگ برنده
             که گاه بازنده
وقت تلخ کردن زبان من و
                  گوش شنونده
وقت لرزیدن دل و تَرشدنِ دیده

وقت سبک کردن درون
وقت سیاه کردن بیرون

وقت آرامش دل و برداشتن دِین
وقت بیان درددل به غلظت قرائت عِین

وقت بیداری زبانم
وقت فروپاشی من

اگه زبونم لال و فرض محال تغییری صورت گرفت
رنجیده خاطر نشید لطفا


 هجوم ِ بن بستُ ببین !

درباره‌ی اینه :همین جوری یهو، 

با تفاوت ها چه کنم ؟



با شباهت ها چه !؟


 1400

درباره‌ی اینه :عمومی، خود، 

چیزی به سال تحویل و شروع دهه ی 90 نمونده

دهه ای که قراره آخرش من 32 ساله باشم

شاید ازدواج کرده یا حتی بابا هم شده باشم
شاید بعضی ها رو از دست داده باشم
شاید خیلی ها رو بدست آورده باشم
شاید بعضی از دوستای دهه 80 رو حفظ کرده باشم
شاید فوق یا حتی دکتری گرفته باشم
شاید توی یه شهر دیگه یا حتی کشور دیگه ای باشم
...
شاید به مشکل بزرگی برخورده باشم
شاید دچار مریضی سخت یا معلولیت شده باشم
شاید توی دنیای دیگه ای باشم

هرجا و در هر حالی که باشم
خواست خدا بوده که اوجا و در اون حال باشم

دوستون دارم و به یادتون هستم
هرکجا که باشم

سال نو مبارک


 The Experience

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، خود، مصورانه، 

شش روزی نبودم ، سفر بودم
کارها کردم
چیزها دیدم
حرفها شنیدم

خیلی کارها رو یاد گرفتم
خیلی ها رو شناختم
خیلی حس ها رو لمس کردم
خیلی حرفها رو نشندیده گرفتم


چه اشک های بی صدایی که نبود ، نریخته باشم
چه حرفهایی که توی دلم نبود ، جا نگذاشته باشم
چه عاشقی هایی که نبود ، نفهمیده باشم
چه خنده های بلندی که نبود ، نکرده باشم



اما خب
اونقدر خوش گذشت که
به همه ی این خوشی ها و نا خوشی ها بیارزه !


به عمرم اونجا که موقع برگشت
پشت لوکوموتیو با امیرحسین
با صدای بلند سیاوش می خوندیم
 اینقدر حال نکردم


همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :