تبلیغات
سیب سرخ من - شبی مُحَرَمانه
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 شبی مُحَرَمانه

درباره‌ی اینه :خود، مذهبی، مصورانه، 

 بعد از یک بحث داغ و طولانی بر سر دلیل شهادت حسین ، شوری شیعه و بی نمکی سنت ، حقانیت فلسطین و اسراییل ، حلال و حرام بودن شراب و مشتقاتش تا هزار اصل و فرع دیگه اونم با صدای بلند من ( دوستان آگاه اند ) که  مادرم مجبور شده بود گوشهایش را در اتاق بغل بگیرد ، یهو چشمم به ساعت دیواری اتاقم افتاد  "9:34" یادم افتاد که ساعت 10 با عزیزی قراری دارم که بریم چرخی بزنیم و بعدش هم بریم هیئت . نفهمیدم چطور ساعت 10 شد و در اون لحظه  پای این سیستم نشسته م و دارم با عزیز دیگری در مورد امری که موجب زحمتش شده توسط بنده ، می چتیم که مسیج آن عزیر اول می اید که 15 دقیقه دیرتر می رسد ، ساعت 10:10 بود پستی ... (صفتی برایش  پیدا نمی کنم) از وبلاگی را می خوانم ، وقت تنگه فرصت زیادی ندارم فقط یکبار خواندمش  دلم می خواست چندین بار بخوانمش ولی نشد باید می رفتم . باید مشکی می پوشیدم رنگی که سالهاست دل خوشی از پوشیدنش ندارم ولی امسال مدتیه که ازش خوشم اومده کلا .

 برخلاف همیشه من دیرتر برسر قرار رسیدم ... بعد صحبتهای همیشگی و قدم زدن های آروم میون ملتی که  به خیال خودشان آمدن دسته های عزاداری را تماشا کنند ولی ما سالهاست همچین نیتی در چشمهایشان ندیم ، طبق عادت هر ساله به کنار تکیه نافع می رسیم همیشه دوست داشتم زنجیر زدنشون رو نگاه کنم همیشه برایم تکند ! نظمشون رو دوست دارم ، شاید خلوص بیشتری هم دارن نمی دونم یعنی دونستنش کار کس دیگه ایه ، همین قدر میدونم خیلی وقتها چایی هم به عزادارانش نمیده چه برسه به غذا و اینا ولی از بقیه هیئت ها شلوغ تره ... خیره شدم به حرکت وزن دار زنجیر ها ، می تونم صورت مات و مبهوتم رو تصور کنم که فقط سیاهی چشمام داره با حرکت زنجیر ها تکون می خوره ، نیستم .که با صدای بوق ماشینهای توی ترافیک مونده می پرم ، ماشینهایی که بعضیاش حامل افرادی ست که بی هدف می چرخند حتی از اون نیتهای خاص هم ندارند فقط امده اند جهت گردش و گذروند زمان و بس آن هم توی این شلوغی .

احساس می کنم دسته ی هیئت کوچه مون که رفته بیرون واسه زنجیرزنی همین موقع هاست که بر گرده به عزیر همراه م می گویم که بهتر بریم سر کوچه واسیم تا بیان . راستش رو بخواین زیاد از اینکه راه بیفتم دنبال دسته توی خیابون ها واسه زنجیر زنی خوشم نمیاد ، که این ملت غیور به ما زل بزنند و بعضی از این جماعت نسوان با ظاهری کاااااملا مناسب این ایام پسر خوش تیپ ی هیئت رو واسه خودشون توی رویاشون یا خدایی نکرده تو واقعیت انتخاب کنن و ....

بالاخره می رسند و همراه دسته ، سینه زنان وارد  تکیه می شیم و همه زنجیرهاشون رو کناری میزارن من و دوستم معمولا میریم گوشه ای که زیاد توی دست و پای این برادرهای خفن سینه زن که لخت هم میشن نباشیم . چراغ ها روخاموش می کنند ، طبل ها همچنان می کوبند مداح ها پیوسته می خونند ، سینه می زنیم و می زنند خود را محکمتر از آنچه که فکرش رو بکنی ، راستش رو بخواین سال هاست که همین موقع ها و همین جا بارها این صحنه ها رو دیدم و برام عادی شدن . مداح پبر مجلس که مثل همیشه سوزناک می خونه ، یه مداح جوون هم دو سه سالیه که داره واسه این هیئت می خونه اون هم واسه خودش داره جا میفته....


20 دقیقه ای گذشته ، ضربات اون برادرها محکمتر شده ، صدای مداح خش دارتر شده ، صدای طبل ها قطع شده و من انگار تو این مدت توی مجلس نبودم ، خیلی جاها بودم ولی اینجا نبودم ، انگار که نمی تونستم باشم ، نمی تونستم به نوحه و روضه گوش بدم نمی تونستم سینه بزنم .......  در حالی که همه وایساده بودند من نشستم ، یه کنج خلوت برای خودم گیر اورده بودم تاریک و دور از هر گونه نگاه ، فقط یه نوای سوزناک رو می شنیدم یه نوایی که داره با دلم بازی می کنه ، باریکه های نوره سبز لامپ کوچکی که گوشه تکیه اویزونه رو میبینم که از لابه لای سینه زنا بهم می خوره ، دیگه نمی تونم به هیچی فکر کنم ، هیچ عملی انجام نمی دم ، خیره ی خیره م . هیچ سال اینگونه نبودم .... یواش یواش به خودم فکر می کنم  به دوری خودم از خدای صاحب مجلس ، به دوری خودم از خودم ، به غربت ، به قربت  ، به غریبی ، به قریبی ، به .....

یهو با صدای آمین بلندعزادارها - که حالا دیگه نشستن - به دعای آخرجلسه ی مداح ، برمی گردم توی مجلس . چراغ ها روشن میشه ، سکوت جالبی برهمه چیز حکمفرماست . جماعتی رو توی این جای کوچیک و سیاه پوش میبینی که بعضیاشون لختن و با سینه های سرخ و زخمی دارن دنبال لباساشون می گردن ، و یا بعضیاشون با چشمای سرخ از گریه ، چماشون رو بخاطره نور تنگ کردن، بچه هایی رو میبینی که از دیدن خیلی صحنه ها توی تاریکی هنوز مات و مبهوتن اما من ، هیچ ...

شام رو که دونه دونه می دن به مردم ، مردم هم دونه دونه از تکیه خارج میشن ، میایم بیرون ، از سکوت عجیبی که معمولا بر چهره ندارم دوستم متوجه حالم میشه ، حالی که اسم خاصی برایش نیست ، توضیح و توجیه خاصی برایش نیست ، برخلاف هر ساله بلافاصله خداحافظی می کنم . وقتی میرسم خونه ، بدون هیچ حس گرسنگی غذا رو میزارم توی یخچال ....

ساعت از 12 گذشته ، پای سیستم باز نشسته م و کاری خاصی برای انجام دادن ندارم حتی خوابم هم نمیاد ، می رم اون پست وبلاگی رو که اون بالا گفتم رو چندین و چندین بار می خونم . آن عزیز دومی دوباره آن لاین می شه و حرف هایی رد و بدل می شه .... بعد رفتنش دیگه همه چیز توی ذهنم سکوت کرده.

آنچه که امشب برام گذشت و نزدیکی که با اون پست حس کردم و آن صحبت ها ، حس و حال و فکر و توان و هرچه که فکرش را بکنی که امشب برای اولین بار داشتم همه و همه باعث شد که تا صبح بیدار باشم و ....


شب هشت محرم - سوم دیماه هشتاد و هشت



همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :