تبلیغات
سیب سرخ من - .... گذشت .
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 .... گذشت .

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، دانشگاه، 

گرم بود و یه جورایی پراسترس ، حس خوبی نداشتم و دودل بودم ، دوست نداشتم سراسری قبول بشم چون می دونستم با رتبه ای که آوردم اگه تهران قبول بشم رشته جالبی که مورد علاقه م باشه نخواهد بود همچنین اگه دانشگاه آزاد که هزینه بالایی برای خانواده م داره رشته مورد علاقه م رو قبول بشم احساس می کردم که بدون هیچ اجباری باید می رفتم سراغ سراسری که حداقل هزینه ای به پدرم تحمیل نکنم . 10 یا 11 شهریور بود که فکنم جواب سراسری اومد و خدارو شکر نتیجه اینقدر ضایع بود که حداقل دیگه عذاب وجدان نداشتم سر اون ماجرا ... 17 شهریور یا همون حول و حش ( هش ) بود و چند روز مونده به نیمه شعبان ،  موقع بازی تیم ملی با یه تیم دیگه واسه جام ملتهای آسیا نزدیکای 8 شب بود  و هوا داشت تاریک می شد، همسایه مون زنگ زد که اس ام اسی می شه نتیجه آزاد رو فهمید بدجوری استرس گرفتم . نمی خواستم اس ام اس بدم می خواستم فرداش از تو سایت یا روزنامه ببینم اما مادرم ول کن نبود که اس ام اس بده ، داشتن اذان می گفتن و اس ام اسی فرستادم به شماره 2000000 که توش شماره داوطلبیم بود. جوابی نیمد دیگه بیخیالش شده بودم ، مادرم می خواست شروع کنه به نماز که از پنجره باز اتاق شنید که توی کوچه چند تا بچه دارن برای تزیین کوچه واسه عید پیش رو کمک جمع می کنن ، دلش یه لحظه میخواد که کمک کنه بهشون به نیت قبولی من و از همون پنجره یه مقدار پول بهشون میده و میره سرنماز و همین که الله اکبر رو گفت  موبایلم صدا داد .. قلبم ریخت ... بابام پرید که بازش کنم و اینا ... می ترسدیم ... چشام رو بستم و دکمه رو زدم بابام بلند خوند که "انتخاب اول قبول شده اید" گوشی از دستم افتاد و دوییدم طرف مادرم دیدیم توی سجده داره گریه می کنه ... اون شب تا صبح حرف نزدم نه که از قبول شدن تو رشته مهندسی عمران دانشگاه آزاد تهران جنوب ذوق مرگ شده باشم ... نه  ، واسه اینکه بابام از قبولیم خوشحال بود و من از حداقل چهارسال فشار مالی به بابام ناراحت ...

... 4 سال گذشت !!! من باز هم منتظر جواب کنکور آزاد م .......

امروز آخرین پروژه ام رو ارائه کردم و تموم شد . 4 سال تلاش بی فایده و با فایده واسه مهندس عمران شدن تموم شد و رفت پی کارش ... آره واقعا ؟؟!!

 

یادم میاد روز ثبت نام اولین بنی بشری که توی دانشگاه باهاش آشنا شدم و از سرخوش اقبالی اونم عمران قبول شده بود پسری بود بنام آرش ، اون روز یه چی تو مایه های هزار نفر شاید هم بیشتر اومده بودن ، واسه ثبت نام از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر درگیر بودیم. روز انتخاب واحد افتاد بود توی ماه رمضان و باچه بدبختیی تونستیم به صورت حضوری با هزار بار رفته آمد ازاین ساختمون به اون ساختمون انتخاب واحد کنیم و توی همین رفت آمد ها با پسر خوبی آشنا شدم بنام کیوان که الان از دوستای خوبم ه ، واسه اولین بار تو همون دو روز ثبت نام و انتخاب واحد که اولین گام جدی من واسه وارد شدن به اجتماع بود فهمیدم سیستم اداری توی مملکت ما خرتوخره  کلا .

یه جورایی ترم اول خوش گذشت  داغ بودیم و خوش ... مثلا دوشنبه ها با محسن و محسن و محسن از 12 تا 6 بیکار بودیم و می رفتیم نماز خونه ولو بودیم و بی خیال می خوابیدیم و بلوتوث بازی می کردیم با نسوان طبقه بالای نمازخونه و ... :دی . سرکلاس ریاضی 1 با دوستهای خوبی مثل مهدی و امین و ... آشنا شدیم و با کیوان و محسن ها و مهدی سر کلاس اکیپ بودیم بر علیه استاد گرام که بار اولش بود تدریس می کرد انگار . اینقدر اذیتش کردیم که حد نداره .... اما آخرای ترم بود که فهمیدم عمران رشته مورد علاقه م نبوده و همه خوشی ها از درونم رفت ............ و گذشت .

ترم دوم با شروع درس های اصلی عمران و خوردن به استادای داغون به لطف سیستم انتخاب واحد ناعادلانه دانشگاه و بعضی مسائل گروه عمران که به خاطر دوست عزیزی از بیانش می گذرم این بی علاقگی هی بیشتر می شد و تا ترم سوم هم ادامه داشت ... جمع دوستانم همون 5 6 نفر باقی موند که اگه همونا هم نبودن کم می اوردم ؛ با اون همه بروبکس عمرانی 85ی صمیمی نشدم و فقط میشناختمشون و سلام علیک داشتم . از در و دیوار دانشگاه هم متنفر شده بودم وقتی نه علاقه داشتم به دروس نه استاتید گرام جوری درس می داندند که چیزی بفهمم ....... که گذشت .

ترم چهارم نمی دونم چی شد واقعا ، که برام بعضی چیزا تغییر کرد اما فهمیدم هر مشکلی که هست باید ساخت باید گذروند ، باید سخت نگرفت .  به لطف خدا حداقل سه چهار تا استاد خوب رو با هزار بدختی و کلیک سرعتی رو دکمه انتخاب کلاس سایت موقع انتخاب واحد برداشته بودم که از دوتاشونم نمی تونم بدون اوردن اسمشون بگذرم یکی مهندس اکبرزادگان و یکی مهندس حیدری  که واقعا سر کلاس اینها احساس می کردم دارم یه چیزایی رو یاد می گیرم و به یه دردی انگار دارم می خورم . یه چی دیگه هم توی این ترم خیلی مهم بود ، اونم آشنایی بیشتر با انجمن علمی مهندسی عمران بود و برپایی مجددش توسط یه سری ازهم دوره ای ها مون . شاید جرقه ی کوچکی بود تا بدها شعله ش رو ببینم ...... آن هم گذشت .

ترم پنجم هم همچنان اساتید درسهای اصلی م یکی در میون ناجور بودن و بی علاقگی با شدت کمتری باهام بود . با همون بچه های قدیم خوش بودیم و وقت های بی کاری می رفتم انجمن می شستم و با هرکی تواونجا بود حرف می زدم و طی همین با دوست خوبی بنام علی اصغر صمیمی شدم که خیلی انجام کارهای علمی رو توسط انجمن دوست داشت . بمرور با میلاد و امیر حسین و محمد و بقیه بچه های اصلی انجمن بیشتر آشنا شدم و دوست داشتم کمکشون کنم به نحوی ، توی بازدید هایی که انجمن برگذار می کرد شرکت می کردم و یواش یواش بیشتر علاقه مند می شدم به این کارا . همین جوریا بود که نویسنده سایت انجمن شدم و سعی می کردم یه کاری کرده باشم ... چشمی برهم زدم دیدم انتخابات انجمن ه و رفتم تو جلسه که به مهدی که کاندید شده رای بدم و منم جهت پر بودن لیست کاندید ها اسمم و زدن تو لیست و جهت پر کردن برنامه صدام کردن  که بیا بالا از اهداف کاندیداتوریت بگو ! من هم کپ کرده بودم که بابا من اومدم به دوستم رای بدم نه این بازی ها اما خب دیگه اسمم و خونده بودن و رفتم بالا با قیافه نذار و داغون سی ثانیه یه چی گفتم و اومدم پایین و بعد رای گیری فهمیدم الکی الکی شدیم عدالبدل هیئت مدیره انجمن و بعد هم تو اولین جلسه هیئت مدیره فهمیدم به شکل عجیب و جالبی که خودم هم خیلی ازش سردرنیاوردم شدم جز هیئت مدیره ! هیچی دیگه کلا شدم انجمی یهو از 9 آذر 87 .... تو هموم ترم واسه اولین بار مسابقه پل کاغذی رو برگزار کردیم و میزبانی مجمع عمومی مهندسی عمران دانشگاههای کل کشور رو داشتیم هرجفتش در عرض دو هفته که برام شروع جالبی بود ....... و گذشت .

ترم شش هم به همین مموال گذشت اما دیگه دیدم به رشته م عوض شده بود فهمیده بودم چه رشته خوبی دارم می خونم که می تونم بهش علاقه داشته باشم می تونم روزهای خوبی رو تو دانشگاه داشته باشم همین مسئله و اقتضای کار توی انجمن باعث شد با بچه های بیشتری صمیمی تر بشم و با دوستای جدید و قدیم فضای گرم تری داشته باشم ، کلا این ترم رو به فال نیک می گیرم چون علاوه بر اینها که گفتم طی این ترم با دوست خوبی آشنا شدم و بمرور تونستم تا آخر ترم واسه هم دوستای خوبی بشیم و هنوز هم هستیم ، با یکی از بهترین دوستانم سفر یه روزه ای داشتم که اونجا هم با دوست خیلی خوبی آشنا شدم ، با یکی از دوست های خوبم نزدیکی خیلی زیادی پیدا کردم و از همون زمان تا آلان می تونم بگم خیلی واسه هم عزیز هستیم و سعی می کنیم نسبت به هم با معرفت باشیم ...... این هم گذشت .

تابستون بعد ترم شش و ترم هفت بیشتر درگیر کلاسهای کنکور ارشد و استرس های دوباره واسه کنکور ِ... و یه عالمه خاطرات تلخ و شیرین طی همین مدت با بچه ها و استادهای کنکور داشتیم علی الخصوص دکتر عرفانی که واقعا برامون تلخ و شیرین بود چون با لهجه ی ... آذری ش نتونست مهفوم  ِ (!) مقاومت مصالح و تحلیل سازه رو به ما یاد بده که هیچ اون چیزی هم که بلد بودیم یادمون رفت بس که چرت و پرت ( به شکل مشدد و با لهجه آذری بخوانید ) می گفت ، اما خداییش سر کلاس خیلی خوش می گذشت بعضی موقع ها ..... . استاد آقاسی که واقعا عالی بود و واسه اولین بار داشتم ریاضی رو  می فهمیدم اما با مهدی و میلاد پدر استاد در اوردیم .... سیالات و اصغری و صمیمی شدنش با ما و برادر خطاب کردن میلاد و علی اصغر که اصلا شبیه به هم نیستن هم بماند که کلا با تمام استرسی که ته دلمان بود خوش می گذشت ....... در کل واسه کنکور زحمت زیادی نکشیدم و ...... گذشت .

ترم هشت با دادن کنکور ارشد دانشگاه دولتی شروع شد که دیگه راستش اهمیتی نداشت برام ، از همون روزها بیشتر درگیر خوندن واسه کنکور ارشد آزاد شدم و داشتن ِ 25 واحد درس دانشگاه که شاملش چهارتا پروژه هم می شد ! دیگه از عید امسال رسما افتادم رو درس تا اندازه ای و درسای دانشگاه رو هم زیاد اهمیت نمی دادم و با جمع دوستان خوب بودیم و روزگار گذروندیم تقریبا از ترم هفت به بعد هم انجمن نیمه تعطیل شده بود و سرمشغولیمون زیاد شده بود، چشمی بر هم زدم که اردیبشت کنکور آزاد رو هم دادم ، به نوعی حس آزادی می کردم، سعی کردیم به انجمن برسیم باز و توی خرداد امسال دور دوم مسابقه پل کاغذی رو با کمک همگی به شکل خوبی برگزار کردیم و هفته بعدش هم یه همایش یه روزه داشتیم و کمی فعلیتهای جمعی باز حال داد به ما ... امتحانات رو هم که به عنوان یه دانشجوی ترم آخری فقط پاس می کردم که تموم بشن و خلاص بشم ، اما بعد یه ماه بدجوری درگیر پروژه ها شدم که براشون 2 تا 4 هفته وقت داشتم تا تمومشون کنم به شدت درگیرشون شدم بخصوص پروژه راهسازی که هم خودمون تسلت کافی نداشتیم به بحث و هم استادش خیلی می گفتن گیره و ازمون خیلی چیزا می خواد با چه بدختی پروژه رو آماده کردیم و دادیم واسه صحافی .. روز ارائه وقتی گروه چهارنفرمون روبروی استاد نشست همین که اولین مورد رو ازمون خواست یه بند شروع کردم به حرف زدن، بعضی جاهاش رو نمی فهمیدم چی میگم اما فقط حرف می زدم و توضیح میدادم استاد هم مونده بود من رو نگاه کنه یا پروژه رو ... اینقدر گیج شد که آخرش بیشتر مورد ها رو بهمون A   داد :دی ،  از پروژه تخصصی و استادش چیزی نگم بهتره ولی پروژه های سازه بتنی و فولادی رو که واقعا روشون کار کرده بودم بخوبی گذشت و خوب ارائه شد و از استاد مهندس شاهمیرانی تشکر می کنم که طی پروژه ی فولاد بهم مطالب زیادی رو یاد داد و با همه بچه ها دلسوزانه و مهربانانه برخورد می کرد علی الخصوص امروز که ارائه داشتم باهاش ........... همش گذشت .


کارشناسی تموم شد البته مراسم هیجان انگیز تسویه حساب و کارهای فارغ التحصیلی اونم تو ماه رمضون همچنان مونده اما تموم شد ... امید وارم هرچی که گفتم نرن پی کارشون و حداقل به عنوان خاطره هم که شده توی ذهنم بمونن .....

از همه دوستانم بخصوص امیرحسین ، پویا ، کیوان ، علی اصغر ( ترک برتر ) ، محسن ها ، محمد ، محمدرضا ، مهدی ، میلاد و ناهید تشکر می کنم که همشون دوستای خوبی برام بودن و همچنان هستن  و طی این روزهای دانشجویی همراهم بودن و امیدوارم همچنان به عنوان دوستان خوب کنار هم باشیم .

خیلی حرف زدم ، درکل هرچه بود گذشت ، خوب و بد گذشت ، سخت و آسون گذشت ، تلخ و شیرین گذشت ، اما هرچه که گذشت را دوست می دارم چون دوستان خوبی داشتم و دارم .....

پایدار باشید !

خآخریصثیبیسبب



همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :