تبلیغات
سیب سرخ من - یه روز تعطیل کاری ...
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 یه روز تعطیل کاری ...

درباره‌ی اینه :دل نوشته، 

سر ظهرِ یه روز تعطیل و سرد پاییزی ، وقتی سوار اتوبوس بی آر تی خاوران م و دارم از محل کارم که تو یکی از جنوبی ترین و فقیرانه ترین مناطق تهرانه ، بر می گردم خونه ... وقتی که دارم آهنگ گوش میدم و سرم رو تکیه دادم به شیشه پنجره اتوبوس و به بیرونی نگاه می کنم که خالی از هرگونه نشاط قلبی مردم ه ... وقتی که بوی تند عرق کارگران و بیچاره هایی که دور و برم نشستن و بهم زل زدند، دیگه آزارم نمیده؛ بس که هرروز کنارشون رفتم و اومدم ... اصلا تعجبی نداره که پسر جوون به ظاهر نابینا با لباسی کهنه سوار اتوبوس بشه و شروع کنه به گفتن روضه و مرثیه زندگی داغون خودش با صدای بلند ...

صدای آهنگِ توی گوشم رو بلندتر می کنم ... اما باز صداش میاد ... " یه بردار کوچیکتر از خودم ... " باز بیشترش می کنم و باز میاد صداش .... " یه خواهر بزرگتر و ... " گوشی بیشتر از این نمیشه دیگه اما حالا اون داره بهم نزدیکتر میشه ... " هفتاد تومن کرایه ... بخدا دروغ نمی گم ، بخدا ... " ، چشمام بسته ست و نمی خوام بازشون کنم سعی می کنم به آهنگ بیشتر توجه کنم ؛" ... خیلی ممنون اینقدر آسون من داغون کردی ... خیلی ممنون ... " ...

دیگه نمی تونم ... چشمامو باز می کنم ، اولین چیزی که بیشتر از همه چیز توی چشمام برق می زنه صدتومنی ها و دویست تومنی هایی ه که دارند توی دست مسافرها با ضرب آهنگ من می رقصند... و اون پسر که حالا انگار با شنیدن صدای رقص اونا دیگه حرفی واسه گفتن نداره ، و مظلومانه به همه رو میکنه و دل همه رو می لرزونه ... دل همه ای که شاید خیلی هاشون معلوم نیست پول شام شب شون جور باشه یا نه ...

درحالی که هی می خوره به میله های اتوبوس ، بین مسافرها حرکت می کنه و پولها رو جمع می کنه و من عین همون اولش که سوار شده بود ساکت و ثابت خشک شده بودم و نگاهش می کردم ... تاحالا شاید هزار بار از این صحنه ها دیده بودم و از این به بعد هم خواهم دید اما این دفعه ... نمی دونم چی باید بگم راستش ...

اتوبوس سرعتش رو داره کم می کنه و اون خودش رو به دم درش می رسونه ، از همه تشکر می کنه شاید چندبار ... می پرسه این چه ایستگاهیه ؟ یکی میگه : قیام ... اتوبوس وایمیسه و دونفر بلند میشند و کمکش می کنند که پیاده بشه و میره ... ، و من می مونم و نگاه هایی که شدت سوختگی دلهاشون چشمامو می سوزنه ... نگاه هایی که همیشه دلم براشون می سوخته ...

چشمامو باز می بندم و یادم میاد که داشتم و دارم آهنگ گوش می دم انگاری ... و لحظه ای که آهنگ داره می گه :

"... And I know I'll have to say goodbye again;
And it's breaking my heart, I know what I must do,
I hear my country call me, but I want to be with you ..."

....



همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :