تبلیغات
سیب سرخ من - مطالب بهمن 1388
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 میگذره ، شکر ...

درباره‌ی اینه :خود، مصورانه، 

همیشه سعی کردم هیچ وقت حسرت گذشته رو نخورم ، این قدر کوتاهی در حق خودم کردم و می کنم که اگه بخوام یه ذره حسرتش رو بخورم کارم تمومه ، اینقدر خواسته و نا خواسته در حقم کوتاهی شده که شاید دیگه برام عادی عادیه .

شاید خیلی وقت ها غبطه ی گذشته ای که باید می داشتم و نداشتم رو خورده ام ولی فقط اون گذشته ای که هنوز وقت دارم که الان داشته باشم ش!

خیلی اهل آرزو داشتن و رویا پردازی نیستم نه اینکه آرزو نداشتم و ندارم یا هیچ رویایی توی ذهن و دلم به آسمون پر نمی کشه نه ، بلکه انگار از همون بچگی بهم یاد دادن که آرزو و رویا بوجود اومدن واسه برآورده نشدن پس خیلی منتظرشون نباید باشم و نیستم ، یا شاید اینقدر از زمان حال عقب بودم که وقت نگاه به آینده و آرزو و رویا رو نداشتم و شاید بعضی موقع ها به آینده تونستم نگاه کنم اما چیزی توش ندیدم مثل یه کاغذ سفید مجهول ِ مجهول ،  نه طرحی و نه نقشی که بهش نگاه کنم و خودم و آینده و کسی رو توش ببینم ... یه کاغذ ، اونقدر گنگ که شاید همش سیاه بود دلچسب تر بود.

نگاهی که نیست !

از اینا که گفتم ناراحت نیستم شاید بهشون عادت کردم ، شاید به همون دوزار داشته هام خوشم ، باور کن که نمی خوام فقط چهار خط مثبت نوشته باشم نه ، واقعا راضی ام و در بدترین حالت خنثی م نه راضی نه ناراضی . وقتی حالم رو می پرسن خیلی موقعها می گم "میگذره شکر" اینو به معنای واقعی کلمه می گم نه از روی عرف و عادت !  بگذریم .

کلا انگار یه کوچولو هم نباید از زندگی توقع داشت که انتظار داشتن ازش بی فاید ست و بهتره خیلی منتظر رسیدن به اونچه که می خواهی نباشی و "هرچی پیش آمد خوش آمد"


پ.ن 1 : در مورد مطلب پایینی بگم که بعضی از دوستان انگار متوجه منظورم از واقعیت نشدن ، منظورم از اون واقعیت  این بود که در اکثر موارد ، روابط دوستی با از بین رفتن بهانه های دوستی کم رنگ می شن ، منظور من این بود که تموم شدن مدرسه و دانشگاه ، جابجایی از یه محله به محله ای دیگه و ... دلیل های قابل قبولی برای کم رنگ شدن دوستی هامون نیست . اگه واسه هم ارزش قائلیم بهتره در حق هم کوتاهی نکنیم و با این واقعیت مبارزه کنیم ! همین . 

پ.ن 2 : آلبوم جدید محسن چاوشی به نام ژاکت هم اومد. سبک ش رو بخصوص توی موسیقی ش تغییر داده و من این تغییر رو خیلی پسندیدم.


 می ترسم

درباره‌ی اینه :مغز نوشته، دل نوشته، خود، فوری، 

می ترسم از یک واقعیت ، می ترسم از واقعیتی تکراری ولی متفاوت . می ترسم از دور شدن شان ، می ترسم دیگر نداشته باشم شان ، در روال زندگی در کنارم نخواهند ماند حتی یکی شان گویا ، شاید قلبا یاد هم بمانیم اما از یاد برود هر آنکه از دیده رود  و این همان واقیعت تلخ من است ، واقعیت غالبی که یک بار بر خلاف همیشه مغلوب ش کردم فقط یک بار چون تنها نبودم ، اما از مغلوب شدنم این بار بیش از پیش می ترسم ، شاید چون بیش از پیش به ارزش این داشته های با ارزشم پی بردم گرچه که شاید داشته های با ارزش جدیدی هم در آینده بدست بیاورم اما آنچه اکنون دارم از آنچه که در آینده خواهم داشت برایم با اهمیت تر است...

امیدوارم این بار تنهایم نگذارید
که من با شمایم همه ی شما حتی تو !


اما همچنان می ترسم ...  


 ولی بعضی موقع ها ... !

درباره‌ی اینه :دل نوشته، خود، 

هوا یه خرده دیر ولی خیلی سرد شد یهو . از اون سرما هایی که یه ذره ش هم قابل تحمل نیست. البته من هم یکم سرمایی م و برام شاید خیلی سرد اومده هوا ! بعد از ظهر یه روز وسط هفته ست و دارم از یه نقطه ی شمال شهر بر می گردم خونه . پیاده فاصله بین جایی که بودم و ایستگاه مترو رو گز می کنم ، هندس فری هم توی گوشم ه و "ایوانه سنس" داره می کوبه توی مخ م ... به هزار و یک چیز فکر می کنم ، به آدم های دوربرم ، به اون دور دوووورا ، به خودم .. خود .. خو .. خ ... ، به علیرضایی که الان کجای دنیاست ، کجای اونجایی که باید باشه ، چی کارست ؟! . به یاد "دختری با کفش های کتانی" می رم بالای جدول پیاده رو با این فرق که نقش اولش پسریه با کفش های ریبوک و کسی کنارش نیست که خودش رو در حال پرواز بروی ابرها حس کنه (خدا رو شکر) و ملتی هم بهم خیره مانده اند که من چه می کنم . می رم و می رم تا به خیابونی اصلی می رسم از جدول میام پایین و عین عاقل معقول ها به راه م ادامه می دم ، توی تمام این مدت فکرم داشت واسه خودش هزاران جا چرخ می زد و پرواز می کرد... به ایستگاه مترو می رسم ، ایستگاه تازه تاسیسیه ، وقتی از پله های ورودی پایین میرم یه عکس بزرگ – خیلی بزرگ – بالا سرم نصب شده از کعبه و لحظه ای که هزاران مسلمون دور خونه ی خدا سجده کردن ، یه لحظه احساس کردم که زیبایی دایره رو واقعا درک کردم ، درک کردم که چقدر زیباست یه مربع توی یه دایره محاط بشه وقتی که همه ی دایره ، محاط شده ی صاحب اون مستطیله ! بگذریم ... توی ایستگاه منتظر قطار نشسته م ، خیلی وقته که منتظرم ولی نیمده هنوز. پاهام رو نرم با ضرب آهنگ به زمین می کوبم. فردا یه امتحان دارم و هیچی براش نخوندم ، بیخیال ِ بی خیال. از جلوم یه زن و شوهر با یه نوزاد - که توی بغل مردست - رد می شن ، متوجه قیافشون نمی شم ولی نمی دونم چرا با ردشدنشون از جلوی من ، رشته ی افکارم رو پاره می کنند ، نور پردازی ایستگاه طوریه که سایه شون تا ثانیه ها از جلوی من رد میشه هرچی میرن بازم سایه شون هست ، انگار یه سایه انداختن روی افکارم ، دیگه به هیچی نمی تونم فکر کنم ، مات شدم به گرانیت براق و لیز کف سکوی ایستگاه ... یهو متوجه صدای سوت تیز ترمز قطار می شم و می بینم که قطار جلو روم ایستاده و درش باز می شه سوار می شم ، خدا رو شکر جایی واسه نشستن هست و می رم می شینم . اما خیلی اتفاقی فقط چند صدم ثانیه قبل از بسته شدن در واگن یه زن و شوهر با یه نوزاد میان می پرن داخل که توجه همه بهشون جلب می شه مرده با بچه ش روبروی من می شینه و کناری من جاش رو میده به همسر ایشون ... چند دقیقه ای هست که قطار راه افتاده  و همه دارن توی عوالم خودشون سیر می کنن; یه گوشه یه دخترو پسر جوون تودرتو دارم باهم جیک جیک می کنم و یواش می خندن ، سمت راستم یه پیرمردست که با دهن باز خوابش برده و سمت چپم هم همون خانم چادریی نشسته که با شوهر و بچه ش یهو سوار شده بودن ، خانومه به جلو خیره شده بود ، رد نگاهش رو می گیرم تا به شوهرش می رسم ، خیلی محکم زندگی ش رو بغل کرده ، همچین ذل زده به صورت بچه که انگار داره زیبا ترین مخلوق خدا رو می بینه که گویا برایش کمتر از این هم نیست ، از جوراب هایش میشه حدس زد که دختره – البته این روزها دیگه رنگ جوراب دختر و پسر نداره -  خواب عمیقی رفته و یه پاکی ظاهری خاصی به پاکی ذاتی ش اضافه شده ، با لباس سفیدی که تنش هست و پتوی نرمی که دورش پیچیده شده تا از این سرمای شدید در امان باشه انگار پدرش گوهری را بغل کرده که نظیرش هیچ جا پیدا نمیشه. وقتی به پدر نگاه می کنم چهره ش حالتیه که اگه در جایی دیگه بدون این نوزاد می دیدمش بیشتر یاد آدمهایی می افتادم که آدم رو به شک می ندازن که نکنه دزدی قاچاقچیی چیزی باشه ولی خب خدا رو شکر که با حضور این بچه و اون نگاه های خالص پدر  نمیشه از این قضاوت های بیجا کرد. از سر و وضع شون میشه فهمید که وضع خوبی ندارن . وقتی که دارم به لباس های پدر نگاه می کنم یهو متوجه یه چیزی میشم; که اینا همون زن و شوهر بودن که از جلوم توی ایستگاه رد شدن و همه ی افکارم رو نیست و نابود کردن ، شاید اگه توی همون افکار هفت رنگ باقی مونده بودم الان بجای دیدن این صحنه های ناب و شیرین ، به کف مترو خیره شده بودم و سیاوش و ... توی گوش م می خوند و من هم واسه خودم به خیلی از موضوع های بی مورد و الکی فکر می کردم ... . یهو متوجه می شم مادر بخواب رفته ، خستگی از چهره ش می بارید ، عین کودکش چه مظلومانه خوابیده بود و پدر همچنان مواظب گوهر زندگیش بود و زیر چشمی هم حواسش به همسرش بود ، شاید این زیبایی باطنی که بعد مدت ها دیده بودم می خواست محکم بکوبه تو سرم که پسر تو که مشکل بزرگی توی زندگی نداری و حالا به خیلی از آرزوهای ریز و درشتت نرسیدی چرا باید غگمین باشی چرا باید بعضی روزها بگی رومود نیستم ، آخه باید چه اتفاقی حتما برات بیوفته تا بگی امروز رومود م ، چرا بعضی موقع ها بی جهت به خودت می قبولونی که این حالت طبیعیه و هر آدمی بعضی روزها می تونه یا حق داره که رومود نباشه ! این رو مطمئنم که بیشتر از اون چیزی که بهش نرسیدم در آینده هم نخواهم رسید ولی اینها دلیلی واسه خراب کردن یه روزآدم – کاش یه روز و دو روز بود – نیست باز خدا رو شکر که چند روزیه که بدون دیدن این صحنه ها ناخودآگاه به این نتیجه ها رسیده بودم و حالا این حرفها حداقل واسه خودم شعاری و روانشناسانه نیست ، امیدوارم این زن و شوهر هم با تمام سختی هایی که دارن قدر این زیبایی زندگی رو بدونن ... بگذریم ... می رسم به ایستگاه توپ خونه و باید از قطار پیاده بشم واسه آخرین بار یه نگاه به این نشونه ی پاکی میندازم و میرم از قطار بیرون و بین این هیاهوی آدم بزرگ ها باز گم میشم ...


شب اون روز برام خیلی چیزها ته دلم عوض شد ... تا حالا هزار بار به این شکل و شمایل پیاده قدم زدم و مترو سوار شدم ، هزارتا زن و شوهرجوون با یه نوزاد از فقیر تا غنی توی هزار موقعیت دیدم و می بینیم و خواهم دید  ولی بعضی موقع ها ... !  


 نمی رسه به تو حتی صدای من !

درباره‌ی اینه :موسیقی، همین جوری یهو، 

می خواستم بهت بگم
چقدر پریشونم
دیدم خودخواهی ه
دیدم نمی تونم

تحمل می کنم ...
به هر سختی
به شرطی که بدونم
شاد و خوشبختی

تو می خندی
چه شیرین ه ، گذشتن
تازه می فهمم !
گاهی اوقات آدم خودش رو توی بعضی موقعیت ها که فرض میکنه ، مو به تنش می ایسته !


 سلام

درباره‌ی اینه :همین جوری یهو، 

زنگ تفریح مدرسه به صدا در می آید دوباره
ابرهای بارانی برای بازی می آیند دوباره
آیا کسی نبود که به تو بگوید او نفس نمی کشد ؟
سلام ، من ذهن تو هستم که به تو داده می شود تا بگویی سلام

اگر من می خندم ، تو باور نکن
بزودی من هم می فهمم که از این رویا بیدار خواهم شد
سعی نکن که مرا بهبود ببخشی ، من نشکسته ام
سلام ، من دروغ هستم و برای تو زندگی می کنم  پس تو می تونی مخفی بشی
گریه نکن

ناگهان من می فهمم که خواب نیستم
سلام ، من اینجا هستم
و همه ی آنها گذشته ی دیروز است
از : محو تدریجی

پ.ن : اگه چیزی دستگیرت نشد خودت رو ناراحت نکن و اصلا مهم نیست چون کار من نیست
!



همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :