تبلیغات
سیب سرخ من - مطالب مقتبس
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 بی خیالِ حرفایی که تو دلم جا مونده

درباره‌ی اینه :مقتبس، دل نوشته، خود، سینما، سیاوش قمیشی، موسیقی، 

می خواستم بزنم در گوشش
داد بزنم سرش
حرف دلم رو بزنم*
اون رو سنگین
و شاید خودم رو سبک کنم

اما
دیدم او سنگین تر از این حرفهاست
و شاید من سبک تر از او
یا شاید
طبق معمول حرف دلم را خوردم
سوء هاضمه حرف دارم ماه ها و سالهاست

این هم روزگار ماست




*مرتبط :
" - قرارمون بود ، قول دادی...
  - قرار چیه ، وضع عوض شده...
  - قرار اون چیزیه که اگر وضع هم عوض شد پاش وایسی!!!
فیلم <کنعان> "


بی ربط
چند روزی ست استاد سیاوش قمیشی سرانجام به انتظار ما پایان داده اند:
آلبوم یادگاری 2011


 این خود فریبی نیست !

درباره‌ی اینه :مقتبس، دل نوشته، مصورانه، 

   آرزو چیست؟
   آرزو چیست که همه ی ما به دنبالش هستیم ؟
   آرزو چیست که از رسیدن به آن خوشحال می شویم و از نرسیدن به آن غمگین ؟
   آرزو چیست که وقتی به آن دل ببندی دیگر گسستنی نیست ؟

   آرزو آیا همان خیال و تصور ما نیست ؟

   آرزو آیا همان خیال و تصور ته دلمان نیست که از همان ته دل می دانیم که به آن نمی رسیم ؟
   آرزو آیا همان خواسته ای نیست که در اوج خوش بینی از همان ابتدا دور از دسترس به نظر می رسد ؟
   آرزو آیا همان بهانه ای نیست که می خواهیم از نرسیدن به آن غمگین باشیم ؟
    
   آیا نمی توان آنچه را که با تلاش و اراده می توان بدست آورد ، آروزی خود قرار داد ؟
   آیا نمی توان آنچه را که دردسترس می باشد ، آرزوی خود بدانیم اگر چه تعدادشان کم باشد ؟
   آیا نمی توان آنچه را که داریم مانند یک دوست خوب ، آرزوی خود بدانیم و از داشتن آن خوشحال باشیم ؟
   ...  
اگر می شود که هیچ !
و اگر نمی شود پس دیگر با تاسف نگوییم :
" به یه آرزوم هیچ وقت نرسیدم و نخواهم رسید "



..:: آرزو آن چیزی است که ما می خواهیم ::..


 چرا همدیگه رو اهلی نمی کنیم !!!؟؟؟

درباره‌ی اینه :مقتبس، دل نوشته، دانشگاه، همین جوری یهو، 

چهار ماه دیگه کنکوره !
من هم آماده ی آماده !!!!
تازه شروع کردم به ریختن یه برنامه نصفه و نیمه که شاید چهار خط درس بخونم.
دومین روزیه که دارم درس می حونم بعد مدتها البته تحت فشار های داخلی و خارجی.
می شینم پای تست ، بگو چه درسی ؟! مکانیک سیالات ! من هم آماده ی آماده !!!!
بزور دید زدن از جزوه چهار تا تست حل می کنم. کمی امید الکی توی دلم وول می خوره.
بعد این همه کار طاقت فرسا ، دارم استراحت می کنم.

فکرم متمرکز نیست ، مدتهاست که اینجوری م !

کیلو کیلو حرف نگفته توی گلو ، کرورکرور غصه الکی و راستکی ته دل آدم.

" دارم می نویسم که الان زلزله اومد !!!! 14:23:56 !!!! "

توی این همه افکار بهم ریخته ، لای این همه قصه و رمان که توی زندگی آدم موج میزنه ، فکر هم نیستیم . توجه مون یا رفته طرف سیاست یا کیاست یا کتابت یا ریاضت یا هر ...َت ی دیگه ای که آلان دیگه به فکرم نرسید .
توی افکارم تو کجایی ؟ توی افکارت من کجایم ؟


ما بنی بشر انگار نه انگار که داریم کنار هم زندگی می کنیم .... یا دوست داریم توی خودمون باشیم و کمتر موقعی پیش میاد که تو مود ارتباط نزدیک با دیگران باشیم ... یا اوج ارتباط با دیگران مون اینه که دوست داریم با چهارتا از دوستان و اطرافیان مون تماس رو در رو و نزدیکی داشته باشیم که حالا به هزار دلیل که نصفش بی خوده احساس می کنیم که ما به این چهار تا فقط نزدیک تریم.


کجاست اون زمان هایی که ما آدم ها وقتی دلمون واسه هم تنگ می شد بی مقدمه به دیدین هم می رفتیم ، حیف که سن م به اون زمان ها قد نداد تا حتی یک قطره از اون مهر و محبت واقعی رو بچشیم. شاید هرچی می کشیم از این ایمیل ، چت ، اس ام اس ، تلفن و موبایل .... اینجور وسیله هاست  که در اوج محبت و دلتنگی نسبت به هم  ،یه احوالی با این وسایل از هم می پرسیم. متاسف شدم برای خودم که اگه یه روز مجبور شدم یا اگه دلم خواست با کسی دردِدل کنم باید ایمیل بزنم یا در نهایت مهر می تونم به دوستم تلفن بزنم . متاسفم برای خودم و همه مون که وقتی بر خلاف عادتمون هوس دیدن هم دیگه رو می کنیم باید نگران ترافیک و به موقع برگشتن به خونه باشیم تا نگران لحظه دیدن هم و کمی وقت برای دیدار هم !

می دونم با تمام این حرفها ، همه مون دل مون می خواد بیشتر ازاین نسبت به هم لطف و مهربانی نثار کنیم ولی همیشه بهانه و توجیهی برای خودمون داریم . یکی گله از بدی روزگاز می کنه که دیگه حس و حالی براش نذاشته که بخواد حالی از این و اون بپرسه ، یکی گله از مشغله های زندگی ... .

اما قسم به همون خدایی که همه مون رو به دیدن از هم دعوت کرده ، می تونیم خیلی بیشتر از این در کنار هم باشیم ، خیلی بیشتر از این یاد هم باشیم ، خیلی بیشتر از این دست هم دیگه رو بگیریم و یار هم باشیم ، به خدا میشه ..... می دونی باید بشه ... که اگه اینطور نشه ما که هیچ ، آیندگان ما به وضعی بدتر از اینی که هست خواهند افتاد .

در آخر تو ای دوست عزیر که می دونم تو دل مون به یاد هم هستیم ، بیاییم نه نتها به یاد هم بلکه پا به پای هم باشیم
تا اگه روزگار روزی ما رو هم از دور کرد با دیدن هر نشانه ای ، آن زمان به یاد هم باشیم !
بیاییم هم دیگه رو اهلی کنیم !



"     شهریار کوچولو: بیا باهم بازی کنیم؟
      روباه: نمی توانم ... هنوز اهلی م نکردی.
      ش.ک: اهلی کردن یعنی چه؟
      روباه: چیزی است که پاک فراموش شده . معنی ش ایجاد علاقه کردن است.
      ش.ک: ایجاد علاقه کردن؟
      روباه: معلوم است . تو الان واسه من یک پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه دیگر . نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو به من . من هم برای تو یک روباه م مثل صدهزار روبا دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتا مان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه عالم موجود یگانه یی می شوی ، من برای تو. ...  برای من که نان نمی خورم گندم چیزه بی فایده است.  اما موهات رنگ طلا ست. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد ... آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سردراورد. آدم ها دیگر برای سردراوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن !
       ش.ک: راهش چیست؟
       روباه: باید خیلی خیلی صبور باشی ، اولش یک خرده دورتر از من می گیری اینجوری میان علف ها می نشینی. من زیرچشمی نگاهت کنم و تو لام تا کام هیچ نمی گویی ، چون سرچشمه ی همه سو تفاهم ها زیر سر زبان است . عوضش می توانی هر روز یکخرده نزدیک تر بشینی ! ...
      
        روباه: جز با چشم دل هیچی را چنان که باید ، نمی شود دید . نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. ... تو تا زنده هستی نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. "
     
 آنتوان دو سنت اگزوپری - شازده کوچولو


 یادم آمد تای وطن دسته دارد اما من بدون دسته نوشتمش ...!!!

درباره‌ی اینه :مقتبس، مغز نوشته، 

ساعت 3:30 بعد از ظهر ،‌ یكی از روزهای گرم شهریور ، توی مترو ، همه سرگرم افكار مغشوش خودشون هستند . صدای ممتد بیب ، در مترو باز شد ،‌ سرم رو انداختم پایین و از لا به لای شهروندان با فرهنگمون كه فرت بعد باز شدن در وارد مترو میشند پریدم بیرون . توی فكر و خیاله خودم بودم ، تا افطار چند ساعتی هنوز مونده .... می خوام از پله برقی برم بالا كه یهو یه چیزی حواسم رو پرت می كنه ، بر می گردم می بینیم كه سمت راستم یه غرفه موقت فروش كتاب زدند ، ناخود آگاه می رم طرفش و یه نگاه می ندازم البته توجه خاصی نمی كنم و بی اختیار از مسئولش می پرسم كه بیوتن ِ‌امیرخانی رو داری؟ اونم میگه اره اونجاست خودت برو برشدار. یه نگاه میندازم به جلد و قطر زیادش . نیمه مدرن ذهنم میگه هفته پیش دوتا كتاب خریدی فعلا زوده حالا ، اما نیمه سنتی ذهنم میگه امیرخانی ارزشش رو داره ، من ِاو یادت نیست ؟ تعریف های مهدی و مینا یادت نیست !...   خریدمش .

$$$

همون روز شبش ،‌ خستم و بی حوصله ، می شینم پشت میز كامپیوتر، مثل همیشه كه می خوام كتاب بخونم مسنجر رو بیزی می كنم وپاهام رو میزارم رو میز. باز كه میكنمش " بنا بر توصیه نویسنده ، نشر ..."  یاد من ِاو می افتم دلم براش تنگ شده ، اما پیشم نیست . ادامه می دم " فصل 1 : یعنی .... سیلورمن یعنی مرد آهنی .... " نثرش مثل همیشه ست رون ولی نا آشنا ، كلمات جدید توش زیاد میبینی. ... " ... دختر به سمت گیت ورودی دوید. پلیس ها را كنار زد و فریاد كشید: - ارمیا! " اِ اِ درست خوندم گفت ارمیا ، یادش بخیر ، اولین كتابی كه از او خوندم ، و یادم افتاد كه بیوتن هم ادامه ارمیا ست ....  یه نگاه به ساعت میندازم سی دقیقه گذشته و 50 صفحه خوندم ، نفهمیدم چطوری زمان گذشت ، ابتكارات و بازی با حروف و علامات آدم رو جذب می كنه.  بیان حوادث و توصیف اتفاقاتی كه هنوز انگار رخ ندادند ولی به وقوع پیوستند ، فلش بك به زمان های مختلف تو همون بِ بسم ا...  كه خواننده دور خودش گیج مزنه كه الان داره چه اتفاقایی می افته ! و حس كنجكاویی كه وادارت می كنه كه حداقل واسه رفع این حس فرخوردگی هم كه شده به خوندن ادامه بدی. .... اما من ادامه نمی دم !

$$$

یه هفته میشه كه ولش كردم ، حس و حالی واسه خوندن نیست . خسته و كوفته دارم برمیگردم خونه . یه مسیج برام میاد : از ناهید : [بیوتن تموم شد] . انگار كه تكون خوردم . میرسم خونه و سریع میرم سراغش و صفحه 50 رو میارم ، می خونم و میرم جلو .....   

" این جا مسكن است ، نه فقط مسكن رفقا كه حتا مسكن من ... یعنی محل تسكین من . جایی باید باشد در عالم كه جلو ِ فوران مرا بگیرد. "

" وقتی خالق بزرگی در عالم نباشد ، خالق های كوچك مجبورند تا به مخلوقاتشان هویت بدهند . ولو با ساختن مجسمه از كسی كه هیچ چاره ای جز معمار شدن نداشته است! و نمی دانی .. كه ارمیا از گوشه ای از خاك می آید كه گنجشكانش سردر لانه هاشان می نویسند : [ هذا من فضل ربی! ] و هرگز به این نمی اندیشند كه آیا چاره ای به جز گنجشك بودن داشته اند یا نه ؟ "

" شما مقدس ها خیال می كنید هفده بار می گویید سمع الله لمن حمده ، خدا فقط صدای شما را می شنود . خدا لوطی تر از آن است كه فقط صدای امثال تو را بشنود . سمع الله لمن كفره هم درست است... بنده شناس دیگریست "

" برای عوض كردن زبان مادری آدم باید مادرش را عوض كند نه زبانش را ، كاری كه تو كردی [خشی] ... "

" تو هنوز نفهمیده ای كه زنت را برای اتاق خواب می خواهی یا اتاق پذیرایی ... "

" ودیگر آسمان را نخواهم دید ... "

" دنیا توی ذهن آدمی زاد می گندد اگر یخ چال نداشته باشد ... هر آدمی بایستی توی ذهن ش یك یخ چال هشت فوت ، فوق ش دوازده فوت داشته باشد تا دنیایش را تر و تازه نگه دارد . دنیا هر چه كوچك تر ، به تر ... آخرش همین دورازده فوت است كه گفتم . اما بدون یخ چال می گندد ... گرفتی ؟ ( می خندد ) گات ایت ؟! "

" جای اینکه با دختر مردم خارجی حرف بزنی یخچالت را بزن به برق، به برق بی خیالی، به برق فهم حیات دنیا که لعب است و لهو،به برق بازی، به برق نماز جماعت دو نفره و گفتن و خندیدن و لذت بردن و لذت بردن ... "

" یادم آمد تای وطن دسته دارد. اما من بدون دسته نوشتمش . البته شاید وطن من دسته نداشته باشد، تا نتوانم بگیرمش، دسته مال گرفتن با دست است، وتن من دسته ندارد، باید با همه ی تن آن را هاگ کرد ... بغلش کرد "

" - خمینی به ما یاد داد هر روز وسط جنگ ، بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان بگوییم یا علی ... بگوییم یا خدا... بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی می گفتیم یا دولت ...  -  خوب ! توی آمریکا هم نمی گویند یا علی ... نمی گویند یا الله ... حتی نمی گویند یا jesus  اینجا صبح به صبح می گویند یا ... .  آرمیتا نمی داند در آمریکا صبح به صبح چه می گویند، اما حاج مهدی می داند، جواب می دهد : - توی آمریکا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم ،  به تر باشد از یا دولت! یا خودم را می شد یک جورهایی تبدیل ش کرد به یا علی ... اما یا دولت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی ..."

" اللهم ارحم من لا...! منتظرم ..."

$$$

تموم شد ، 4 روز از شروع دوباره خوندن می گذره ، كتاب را نمی خوام ببندم می خوام باز بمونه و خط آخر رو نگاه كنم ، بفهمم چی می گه ، چی می خواد برسونه . البته اعصاب درست و حسابی ندارم بدجوری بعضی قسمت های آخر داستان رو مخ م داره برك می زنه ! ولی این اعصاب خوردی رو دوست دارم ، جمله آخر رو دوست دارم ... بالاخره می بندمش .

$$$

كتابی دیگر از امیرخانی ، كتابی دیگر از یك نویسنده ایرانی ، كتابی دیگر از مردی كه 180 درجه از لحاظ عقیده با من تفاوت دارد . كتابی دیگر كه بعد از خوندنش روزها من رو بفكر برد ، كتابی دیگر كه ارزش خوندن داشت ،‌ كتابی دیگر از او كه باز برایم " من او " نشد .

كتابی پر از نوای دلنشین " آلبالا لیل والا ، آلبالا لیل والا " كه در اوج بی معنایی ، پرمعناست .

خوندنش رو توصیه می كنم بدون توجه به جهت گیری های سیاسی و مذهبی ، بدون قضاوت های یك طرفه‌ی خواننده ، بدون هر گونه بی انصافی .

" اللهم ارحم من لا یرحمه العباده و اقبل من لا یقبله البلاد ! منتظرم ..."

آمین !

به یاری ِ ناهید اكرمی


 هركی خوابه خوش به حالش ، ما به بیداری دچاریم !

درباره‌ی اینه :مقتبس، سیاسی، مغز نوشته، 

می خواهم مقتبسی بنویسم كه منبع اقتباس آن پستِ وبلاگِ دوستی است  كه به جبر زمانه تا كنون منتشرنشده و شاید نخواهد شد.

می خواهم مقتبسی بنویسم كه منبع اقتباس آن شعر ِآهنگی است كه عاشق خواننده اش هستم ، ولی در این مزرعه ، شاخه های گندم آزدانه اجازه دل دادن به آوایش را ندارند.

می خواهم از یك مزرعه بگویم ، مزرعه ای كه هزاران سال زیبا بوده و هست . اما ....

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه دوهزار و اندی سال پیش وقتی آن را از چنگ صاحبان عادل اش در آوردند ، طی این سالها  مزرعه داران متعددی تا كنون به آن و شاخه های گندمش ظلم  كرده اند. مزرعه ای كه سالیان سال است در فصل زمستانِ حاكمه  ضربات ستم و سختی را تحمل می كند. مزرعه ای كه بسیاری از مزرعه داران آن به ضم خود می خواستند و می خواهند این مزرعه را آبادتر از قبل خود كنند ولی چه حاصل ! هریك این خاك و شاخه های گندمش را در زمینه ای آفت زده و بی بركت كرده اند .

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه گندم هایش در دنیا تك هستند ، نمونه ندارند ! گندم هایی كه دست به سینه نشسته اند و بی تدبیریِ خود و مزرعه دارانشان را هزارن سال فقط و فقط نگاه كرده اند و می كنند. گندم هایی كه آنقدر نگاه كردند كه ناگهان فهمیدند چه كلاهی سرشان رفته و با مبارزات زیادی صاحب مزرعه و مزرعه داران خود را تغییر دادند. گندم هایی كه گندم بشو نیستند و دوباره به مزرعه داران خود فقط نگریستند و لام تا كام چیزی نگفتند . و حالا دوباره دارند به مرور می فهمند كه باید كاری بكنند . ولی امید وارم كه اشتباه گذشته را تكرار نكنند كه كار ساز نیست!

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه گندم هایش اكنون دیگر تغییر رنگ داده اند ، كه وقتی از دور بنگری ، مزرعه ای دو رنگ خواهی دید.

 

یك رنگ متعلق به گندم های جوان و نرسیده ای است به رنگ سبز! گندم هایی كه چشم به آینده ای جدید و متفاوت دوخته اند ، گندم هایی كه در بسیاری از مواقع از بی تجربگی ، نا آگاهی و نرسیده بودنشان  در راه رسیدن به هدف اشتباه می كنند ! گندم هایی كه كارگران مزرعهِ مدافع آنها تا كنون آنچه كه باید باشند نبودند و در بسیاری از مقاطع باعث شدند كه از هدفشان حتی دور هم بشوند ! گندم هایی كه بعضی از آنها به اشتباهی فاحش ، مزرعه های همسایه و صاحبانشان را آبادتر و خیرخواه تر از مزرعه خود و صاحب آن می دانند. در صورتیكه اگر این همسایگان برای نجات گندم های مزرعه بیایند در نهایت غیر از تصاحب مستقیم و غیر مستقیم این مزرعه و غارت آن چیزی دیگر نصیب این گندم های ساده لوح نخواهد شد. آنان خودشان باید حرفشان را بزنند و در صورت نیاز حتی اعتراض هم داشته باشند و با تلاش خود به آینده متفاوتشان برسند. حتی اگر دور و غیر ممكن به نظر بیاید ! این گندم ها باید آنقدر سبز و نرسیده بمانند تا در آینده ای بهتر بركت خود را عرضه كنند ....

و اما رنگ دیگر متعلق به گندم های سوخته و خشكی است به رنگ تاریكی ! گندم هایی كه به همراه صاحب كنونی مزرعه ، این رنگ خود را به تازگی و بیشتر از قبل نمایان كرده اند. گندم هایی كه از بس به گذشته و قواعد آن  پایبند بوده اند در زیر آفتاب خشك و سوخته شده و در زمان برداشت خیری به دیگران نرسانده اند ! گندم هایی كه فعلا با صاحب مزرعه هم مسیر شده اند. گندم هایی كه  همراه با مزرعه دار و صاحب خود به نام قانون ِمزرعه داری ِحاكمه  حقی برای اعتراض و مخالفت با خودشان به جای نگذاشته اند !  گندم هایی كه صاحب كنونی و گذشته خود را نماینده برحق خالق خود می دانند آن هم به استناد حرف خود این صاحبان و پیروانشان ! گندم هایی كه به فرض من با نیت خیر به سوی راهی اشتباه می روند ! گندم ها و مزرعه دارانی كه برای حفظ اصول و آرمان ها از اصل مزرعه داری دور شده اند و همه چیز را با یك چشم می بینند ! ....

اما چیزی كه از همه مهتر است  ، آن است كه دیگر در این مزرعه‌ی كهن اثری از رنگ  طلایی و درخشان گندم به چشم نمی خورد و این باید برای همه گندم ها از هر دسته ای كه هستند مهم باشد . رنگی كه زمانی مایه مباهات و افتخار این مزرعه‌ی آباد بوده است. رنگی كه نشانه و سمبول این مزرعه است. رنگی كه از هر آرمان ، آرزو و پیشرفتی مهمتر است . و اما اكنون ....

این مزرعه صاحبان و مزرعه دارانش به هر دلیلی عوض می شدند و خواهند شد ولی  همه باید بدانیم كه اینان همه ظاهری اند و صاحب اصلی آن  تك تك شاخه های گندمی ست كه در آن روییده است و خواهد رویید. گندمهایی كه همه رشیه در این خاك دارند. گندمهایی از هر رنگی كه می خواهند باشند ، چه آنان كه از نداشتن فرصت برای تكامل ،  سبز اند و چه آنان كه برای سماجت در رسیدن به امالشان سوخته اند !

                            

به امید روزی كه همه و همه ، گندم ها و مزرعه داران و مالكان برای درخشیدن و به ثمر رسیدن خود و آبادی مزرعه شان دست از اشتباهات خود بردارند و در راهی درست برای پیشرفت و آسودگی یكدیگر در كنار آرما‌ن‌ها و آرزوهای خود به شكلی متحد قدم بردارند.


 رفقا روزمون مبارك !!!

درباره‌ی اینه :عمومی، مقتبس، سیاوش قمیشی، 

طاقت بیار رفیق ، ما هردو بی كسیم !

آره می دونم  بد زمونه ایه ، بد روزگاریه ، یكی میگه آخر زمونه ست و باید آقا بیاد ، یكی میگه آخر دوره‌ی ایناست و داره بهار میاد !!!

مهم نیست كه چطوری بدیه روزگار رو می بینیم، مهم اینه كه همه ما به آینده ای بهتر فكر می كنیم یكی به اومدنه آقا ، یكی به اومدنه بهار ،  یكی به جفتِ اینا ، یكی به هزار چیزه دیگه   اما.....

اما شاید بعضی موقع ها بعضیامون یادمون میره ، رمز ادامه دادن رو یادمون میره ، رمزی كه هرچه دنیا رو سیاه ببینی برات عین یه فانوسه  ! آره عین یه فانوسه !!!  

طاقت بیار رفیق ، دنیا تو مشت ماست !

شاید نباشه ، شاید دور از ذهن باشه  ، شاید باور كردنی نباشه ، شاید منطقی نباشه .......

ولی از من داشته باش كه حتما هست ، كه هست و میشه بهش رسید !!!

همش توی یه كلمه ست ، فقط توی یه واژه ست و اون تنها راه ماست و تنها راهی كه میشه با اون ادامه داد زندگی رو !!!

واسه ما رفقا ، واسه ما كه خودمون رو جوون می دونیم ، باید همیسه دنبال این كلید بدویم ، دنبال كلیدی كه تحمل رو آسون می كنه  !!!

همش از مشكلات و سیاهی دنیا گفتم ، باور كن كه با اون می تونیم به  زیبایی ها و سفیدی دنیا هم برسیم ... 

 

طاقت بیار رفیق ، خورشید پشت ماست ! 

حالا این رمز، این كلمه ،  این واژه ، این كلید ، این تنها راه ، این فانوس تاریكی ها چیه ؟؟؟؟

نمی دونم تا حالا بهش رسیدیم یا نه ، نمی دونم تا اینجا كه این رو خوندیم چیزی فهمیدیم ازش یا نه ، اگه بهش رسیدیم یا فهمیدیم نمی دونم برامون عملی شده یا نه  ؟؟؟!!! 

امیدوارم كه رسیده باشیم ! امیدوارم كه فهمیده باشیم ! امیدوارم كه برامون عملی شده باشه ! امیدوارم ... !!!

آره خودشه  ، امید ! امید ... امید ... امید .... امید ........... 

***
می خواستم یه مطلب در مورد روز جوان از دیشب بنویسم ولی اصلا چیزی به ذهنم نمی رسید . اما ... اما تا اینكه امروز از یكی از دوستانم فهمیدم كه سیاوش قمیشی یه تك آهنگ خونده كه حرف نداره  ، وقتی كه چند بار بهش گوش دادم  ...... این شد كه این شد  !!!

***این پست رو با تمام بی ارزشی اش به همه دوستانم تقدیم می كنم ***

***

لینك دانلود آهنگ طاقت بیار رفیق


 به كجا چنین شتابان ... !!!

درباره‌ی اینه :مقتبس، دل نوشته، 

عجب خر تو خریه اینجا !!! نه مملكت رو نمی گم ، فكرم رو میگم !!!

خیلی شلوغه ، هرچی كه تو بگی توش هست  از جون مرغ تا شیر آدیمزاد (!)

راستش رو بخوای همیشه اینجوری ام هر وقت كه تنها می شم فكرم بدتر پر میشه از چرت و پرت !!!

وقتی كسی خونه باشه حتی اگه كاریم هم نداشته باشه ناخودآگاه هر دری وریی كه تو ذهنم بیاد فكرم رو مشغول نمی كنه ولی امان از وقتی كه كسی دور و برم  نباشه امان ..... !!!

خیره سرم ! میخوام واسه ارشد بخونم اما كو حواس جمع ، تا چند صفحه می خونماااا عین كشه تنبون ( املاش رو بلد نیستم! ) فكرم در میره !!!

میره خیلی جاها ، مبره جاهایی كه نباید بره ، میره سركوچه شون ، میره دمه خونشون ، میره ... !!!

میره جاهای عجیب غریب و قریب ، اونجاها كه دلم می خواد باشم و نیستم !!!

میره پیش دوستان ، دوستانی كه باید باشن و نیستن ، دوستانی كه حداقل تا دو ماه دیگه خبری ازشون نخواهد بود ، دوستانی كه نمی خوان ازشون خبری باشه ، دوستانی كه درعین بامعرفتی بی معرفت اند ، دوستانی كه .........!!!

 میره پیش علی ، اكبر ، محمود ، حسین ، مهدی و سبزوار تا ........... این اسفندیار ِ ... !!!

میره پیش 168 تا گل سوخته ، 16 تا گل پرپر ، 3 تا گل بدشانس و این همه پرنده كه پرواز كردن داره یادشون میره !!!

میره پیش مامان بزرگ های نداشته ام كه همیشه آرزوی داشتن شون رو داشتم !!!

میره پیش آینده ، میره پیش سرنوشت ، میره جایی كه حتی یه ذره هم ازش معلوم نیست ، اونقدر مجهوله كه گاهی خندم میگیره گاهی گریم !!!

میره پیش این دخترای یونی(!)، مییره سراغ اون عشوه های تهوع آور ، اون عشق های الكی ، اون مردونگی‌های پسرای معماری(!) ، می دونم كه نباید بره ولی خوب فكردیگه میره !!!

میره پیش سیاوش .......!!!

میره پیش دی‌برگ ، دیون ،‌ ایوان سنس ، ریچی ، مدرن تاكینگ و  ...... !!!

میره پیش معلمای قدیم تا استادای جدید كه چه خوب بودن و هستن یا چه بد‌ ، واسه هر كدومشون یه فحش لایق و منحصر به فرد داشتم و دارم !!!

میره پیش روزهای بد ، روزهایی كه حاضر نیستم تكرار بشن ، روزهایی كه خودت یا بهترین كست یا بهترین دوستت جلوی تو داشت پرپر می شد ،  روزهایی كه باید می بودند هرچی كه بودند به هرحال تقدیر بودند !!!

میره خیلی جاها ، كاشكی به جای رفتن به این همه جاهای رنگارنگ -كه یكسریش ارزش یه ثانیه وقت گذاشتن رو هم نداره- فكرم میرفت یه جای دیگه ...

می رفت پیش كسی كه همیشه فكر ِ منه اما من ...... !!!

كاشكی !!!


 من وضو با نفس خیال تو میگیرم ... !!! *

درباره‌ی اینه :مقتبس، دل نوشته، 

بعضیا میگن كه یه هدف واسه خودت معلوم كن و تو زندگی دنبالش بدو بعضیا میگن حتما نباید هدف داشته باشی و هرچی كه در لحظه احساس میكنی یا فكر میكنی درسته انجام بده و از حال لذت ببر.

راستش رو بخوای من خودم نظر دوم رو قبول دارم ، البته این قبول داشتن به معنی ایمان داشتن به درست بودنش نیست حداقل تا الان كه اینجوری زندگی كردم و از آنچه كه برایم گذشته با تمام تلخی ها و شیرینی هاش ازش راضی ام. با توجه به هر پیشامدی كه روبرویم بوده  تصمیم گرفتم و عمل كردم !!! آیا كاره درستی كردم و می كنم ؟؟؟

میگن زندگی پر از نشونه ست ، خدا با همین نشونه ها با بنده هاش حرف میزنه ، شاید همین اتفاقهای جورواجوری كه اطرافمون می افته همین نشونه ها باشند ، شاید.  شاید یه اتفاق بد كه واسمون می افته یه نشونه یا یه حكمته كه اتفاق بدتر برامون نیفته ، شاید ،  به هرحال خدا بیشتر از خودمون ما رو دوست داره !!! مگه نه ؟؟؟ ...

وقتی داری تو پیاده رو زندگی قدم میزنی آدمهای زیادی رو می بینی ، تنت به بدن خیلی ها می خوره ، اتفاق های زیادی رو شاهد هستی ، بعضیاش به تو مربوط بنظر میاد بعضیاش نه !!! بنظرم نمیاد تمام اینها حتی اون بی ربط هاش هم كیلویی و بی دلیل باشه  شاید دارن به ما چیزی میگن ، شاید كه نه حتما !!! ولی خوب چی میگن ؟؟؟

شاید میگن " حالت چطوره ؟ " یا " چه خبرا ؟ " ، هرچی كه میگن نباید بی اهمیت باشه ، حتما مهمه ، حتما اهمیت داره ، حتما باید بهش توجه كرد ، ولی خوب چه اهمیتی؟؟؟

شاید اهمیتش به اینه كه  اینا روخدات میگه ، صاحبت میگه ، همه كارت میگه ، كسی كه از هزارسال پیشت تا هزار سال بعدت خبر داره میگه ،‌ خوب  چرا ما اهمیت نمی دیم ؟؟؟

شاید حواسمون نیست ، شاید تاحالا بهمون نگفته بودن ، شاید دوست ناباب داشتیم و داریم ، شاید نمی خوایم اهمیت بدیم ، شاید زبونش سخته و نمی تونیم بفهمیم ، كدوم زبون ؟؟؟

یه زبون دیگه ،  یه زبونی كه باهاش از فیش یو اس بی موشواره رایانه ام ( همون موس كامپیوتر رو میگم بابا ) تا چراغ راهنمایی  همه دارن با خداشون حرف میزنند همه و همه حتی حیوونا و گیاهان ، غیر از ما آدما !!! آیا واقعا ما آدما این زبون رو نمی فهمیم ؟؟؟

 شاید یادگرفتنش سخته ، شاید گرامر پیچیده ای داره ، شاید دامنه لغاتش گستردست ، شاید عین زبون این چشم بادومی ها هزارتا حرف داره ، شاید خیلی آسونه ولی باز نخواستیم یاد بگیریم !!!

به هر حال از این به بعد می خوام بدونم خدا چی میگه ، می خوام بهش اهمیت بدم ، می خوام بفهممش ، می خوام كه بخوام !!! یعنی ممكنه ؟؟؟!!!

یا علی مددی ....

***

چی شد كه اینجوری شد:

اولین كتابی كه ازش خوندم "كوه پنجم" بود كه از یكی از دوستان خوبم گرفته بودمش ، از همون موقع وقتی اسمش می اومد همه میگفتن "كیمیاگر"ش رو خوندی؟ حرف نداره ، بهترین كتابی كه تا حالا نوشته ، بعدِ تموم كردن كوه پنجمش –كه واقعا زیبا بود- بیشتر از قبل كنجكاو شده بودم كه كیمیاگرش رو بخونم . الان 32 ساعت از تموم كردن كیمیاگرش میگذره ، كار خدا اونم محشر بود. آره خودشه "پائولو كوئیلو" ، در هردوتا كتابی كه ازش خوندم  با دو داستان متفاوت یه حرف  رو زد :

"‌ به خدای خودت اعتماد كامل (ایمان) داشته باشی به سعادت خواهی رسید ! "

 

*مرتبط:

"... من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم

                                                 و به شوق فردا كه تورا خواهم دید ، چشم به راه می مانم

                            تن من پاره ای از آن تن توست

                                                 و قشنگ ترین شبهای پرستاره ، شب توست ! ..."

ناهید میربهاء

بخشی از آهنگ قاب شیشه ای : سیاوش قمیشی



همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :