تبلیغات
سیب سرخ من - مطالب مغز نوشته
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 the weather alert

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، خود، مصورانه، 


وقت تغییر است دیگر
وقت خالی کردن صندوقچه
وقت رو کردن برگ برنده
             که گاه بازنده
وقت تلخ کردن زبان من و
                  گوش شنونده
وقت لرزیدن دل و تَرشدنِ دیده

وقت سبک کردن درون
وقت سیاه کردن بیرون

وقت آرامش دل و برداشتن دِین
وقت بیان درددل به غلظت قرائت عِین

وقت بیداری زبانم
وقت فروپاشی من

اگه زبونم لال و فرض محال تغییری صورت گرفت
رنجیده خاطر نشید لطفا


 The Experience

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، خود، مصورانه، 

شش روزی نبودم ، سفر بودم
کارها کردم
چیزها دیدم
حرفها شنیدم

خیلی کارها رو یاد گرفتم
خیلی ها رو شناختم
خیلی حس ها رو لمس کردم
خیلی حرفها رو نشندیده گرفتم


چه اشک های بی صدایی که نبود ، نریخته باشم
چه حرفهایی که توی دلم نبود ، جا نگذاشته باشم
چه عاشقی هایی که نبود ، نفهمیده باشم
چه خنده های بلندی که نبود ، نکرده باشم



اما خب
اونقدر خوش گذشت که
به همه ی این خوشی ها و نا خوشی ها بیارزه !


به عمرم اونجا که موقع برگشت
پشت لوکوموتیو با امیرحسین
با صدای بلند سیاوش می خوندیم
 اینقدر حال نکردم


 غیر قابل control

درباره‌ی اینه :مغز نوشته، 

تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست. البته این یه امر نسبی ه  اما واقعا هیچ چیز به شکل مطلق قابل control نیست. خیلی زور بزنی بتونی مسائلی که مستقیما به خودت مربوطه رو تاحدی control کنی چه برسه به مسائلی که مستقیما و بتنهایی بهت مربوط نمیشه ، مثل وقتی که یه جورایی با یکی قراری میذاری و هدفی واسه کاری مشخص می کنی با هزار ضرب و زور خودت رو سر حرفت نگه می داری اما واسه طرف مقابل ضمانتی درکار نیست و ممکنه خواسته و ناخواسته بزن زیر قرار و هدف و اونوقته که از هم وابری که چرا اینجوری شد یهو .
اما خب پیش میاد گاهی کسی مقصر نیست ، تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست.

همین طور گاهی به مرور حس می کنی که داره زده میشه زیر خیلی حرف ها و قرار ها و کسی به روت نمیاره اماخیلی از هم وانمیری شکه نمیشی دلخور از خودت و کس دیگه نمیشی بلکه ته دلت یجوری قند آب میشه که با زده شدن زیر اون همه حرف و هدف و قرار داره یه سری قول و قرار هایی پیش میاد که باعث خوشحالیت هم میشه گرچه دیگه به تو ربط خاصی نداره و یجورایی میگذری و فوق فوقش از اینکه به موقش باخبرنشدی ته دلت یه خورده دلگیر میشی که اونم میگذره باز ...
به هرحال گاهی کسی مقصر نیست ، تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست.


گاهی حس می کنم چرا من نباید غیرقابل control باشم شاید بعضی وقتها بدون ریموت control  با دست کانال هام رو عوض کنم و خودم و یه عده ای رو زحمت بدم بد نباشه . گاهی خوبه که آدم زیر حرفش بزنه تا اطرافیان ِ مثل خودش هم دیگه انتظار هر غیر قابل control ی رو داشته باشند.
علی ایها له ، معهذا ، یحتملا ، از برای ... و به عبارتی دیگر لذا تو این دنیا هیچ چیز قابل control نیست.


امیدوارم این پست تبعاتی نداشته باشد

همچنین این پست مخاطب عام دارد


 .... گذشت .

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، دانشگاه، 

گرم بود و یه جورایی پراسترس ، حس خوبی نداشتم و دودل بودم ، دوست نداشتم سراسری قبول بشم چون می دونستم با رتبه ای که آوردم اگه تهران قبول بشم رشته جالبی که مورد علاقه م باشه نخواهد بود همچنین اگه دانشگاه آزاد که هزینه بالایی برای خانواده م داره رشته مورد علاقه م رو قبول بشم احساس می کردم که بدون هیچ اجباری باید می رفتم سراغ سراسری که حداقل هزینه ای به پدرم تحمیل نکنم . 10 یا 11 شهریور بود که فکنم جواب سراسری اومد و خدارو شکر نتیجه اینقدر ضایع بود که حداقل دیگه عذاب وجدان نداشتم سر اون ماجرا ... 17 شهریور یا همون حول و حش ( هش ) بود و چند روز مونده به نیمه شعبان ،  موقع بازی تیم ملی با یه تیم دیگه واسه جام ملتهای آسیا نزدیکای 8 شب بود  و هوا داشت تاریک می شد، همسایه مون زنگ زد که اس ام اسی می شه نتیجه آزاد رو فهمید بدجوری استرس گرفتم . نمی خواستم اس ام اس بدم می خواستم فرداش از تو سایت یا روزنامه ببینم اما مادرم ول کن نبود که اس ام اس بده ، داشتن اذان می گفتن و اس ام اسی فرستادم به شماره 2000000 که توش شماره داوطلبیم بود. جوابی نیمد دیگه بیخیالش شده بودم ، مادرم می خواست شروع کنه به نماز که از پنجره باز اتاق شنید که توی کوچه چند تا بچه دارن برای تزیین کوچه واسه عید پیش رو کمک جمع می کنن ، دلش یه لحظه میخواد که کمک کنه بهشون به نیت قبولی من و از همون پنجره یه مقدار پول بهشون میده و میره سرنماز و همین که الله اکبر رو گفت  موبایلم صدا داد .. قلبم ریخت ... بابام پرید که بازش کنم و اینا ... می ترسدیم ... چشام رو بستم و دکمه رو زدم بابام بلند خوند که "انتخاب اول قبول شده اید" گوشی از دستم افتاد و دوییدم طرف مادرم دیدیم توی سجده داره گریه می کنه ... اون شب تا صبح حرف نزدم نه که از قبول شدن تو رشته مهندسی عمران دانشگاه آزاد تهران جنوب ذوق مرگ شده باشم ... نه  ، واسه اینکه بابام از قبولیم خوشحال بود و من از حداقل چهارسال فشار مالی به بابام ناراحت ...

... 4 سال گذشت !!! من باز هم منتظر جواب کنکور آزاد م .......

امروز آخرین پروژه ام رو ارائه کردم و تموم شد . 4 سال تلاش بی فایده و با فایده واسه مهندس عمران شدن تموم شد و رفت پی کارش ... آره واقعا ؟؟!!

 

یادم میاد روز ثبت نام اولین بنی بشری که توی دانشگاه باهاش آشنا شدم و از سرخوش اقبالی اونم عمران قبول شده بود پسری بود بنام آرش ، اون روز یه چی تو مایه های هزار نفر شاید هم بیشتر اومده بودن ، واسه ثبت نام از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر درگیر بودیم. روز انتخاب واحد افتاد بود توی ماه رمضان و باچه بدبختیی تونستیم به صورت حضوری با هزار بار رفته آمد ازاین ساختمون به اون ساختمون انتخاب واحد کنیم و توی همین رفت آمد ها با پسر خوبی آشنا شدم بنام کیوان که الان از دوستای خوبم ه ، واسه اولین بار تو همون دو روز ثبت نام و انتخاب واحد که اولین گام جدی من واسه وارد شدن به اجتماع بود فهمیدم سیستم اداری توی مملکت ما خرتوخره  کلا .

یه جورایی ترم اول خوش گذشت  داغ بودیم و خوش ... مثلا دوشنبه ها با محسن و محسن و محسن از 12 تا 6 بیکار بودیم و می رفتیم نماز خونه ولو بودیم و بی خیال می خوابیدیم و بلوتوث بازی می کردیم با نسوان طبقه بالای نمازخونه و ... :دی . سرکلاس ریاضی 1 با دوستهای خوبی مثل مهدی و امین و ... آشنا شدیم و با کیوان و محسن ها و مهدی سر کلاس اکیپ بودیم بر علیه استاد گرام که بار اولش بود تدریس می کرد انگار . اینقدر اذیتش کردیم که حد نداره .... اما آخرای ترم بود که فهمیدم عمران رشته مورد علاقه م نبوده و همه خوشی ها از درونم رفت ............ و گذشت .

ترم دوم با شروع درس های اصلی عمران و خوردن به استادای داغون به لطف سیستم انتخاب واحد ناعادلانه دانشگاه و بعضی مسائل گروه عمران که به خاطر دوست عزیزی از بیانش می گذرم این بی علاقگی هی بیشتر می شد و تا ترم سوم هم ادامه داشت ... جمع دوستانم همون 5 6 نفر باقی موند که اگه همونا هم نبودن کم می اوردم ؛ با اون همه بروبکس عمرانی 85ی صمیمی نشدم و فقط میشناختمشون و سلام علیک داشتم . از در و دیوار دانشگاه هم متنفر شده بودم وقتی نه علاقه داشتم به دروس نه استاتید گرام جوری درس می داندند که چیزی بفهمم ....... که گذشت .

ترم چهارم نمی دونم چی شد واقعا ، که برام بعضی چیزا تغییر کرد اما فهمیدم هر مشکلی که هست باید ساخت باید گذروند ، باید سخت نگرفت .  به لطف خدا حداقل سه چهار تا استاد خوب رو با هزار بدختی و کلیک سرعتی رو دکمه انتخاب کلاس سایت موقع انتخاب واحد برداشته بودم که از دوتاشونم نمی تونم بدون اوردن اسمشون بگذرم یکی مهندس اکبرزادگان و یکی مهندس حیدری  که واقعا سر کلاس اینها احساس می کردم دارم یه چیزایی رو یاد می گیرم و به یه دردی انگار دارم می خورم . یه چی دیگه هم توی این ترم خیلی مهم بود ، اونم آشنایی بیشتر با انجمن علمی مهندسی عمران بود و برپایی مجددش توسط یه سری ازهم دوره ای ها مون . شاید جرقه ی کوچکی بود تا بدها شعله ش رو ببینم ...... آن هم گذشت .

ترم پنجم هم همچنان اساتید درسهای اصلی م یکی در میون ناجور بودن و بی علاقگی با شدت کمتری باهام بود . با همون بچه های قدیم خوش بودیم و وقت های بی کاری می رفتم انجمن می شستم و با هرکی تواونجا بود حرف می زدم و طی همین با دوست خوبی بنام علی اصغر صمیمی شدم که خیلی انجام کارهای علمی رو توسط انجمن دوست داشت . بمرور با میلاد و امیر حسین و محمد و بقیه بچه های اصلی انجمن بیشتر آشنا شدم و دوست داشتم کمکشون کنم به نحوی ، توی بازدید هایی که انجمن برگذار می کرد شرکت می کردم و یواش یواش بیشتر علاقه مند می شدم به این کارا . همین جوریا بود که نویسنده سایت انجمن شدم و سعی می کردم یه کاری کرده باشم ... چشمی برهم زدم دیدم انتخابات انجمن ه و رفتم تو جلسه که به مهدی که کاندید شده رای بدم و منم جهت پر بودن لیست کاندید ها اسمم و زدن تو لیست و جهت پر کردن برنامه صدام کردن  که بیا بالا از اهداف کاندیداتوریت بگو ! من هم کپ کرده بودم که بابا من اومدم به دوستم رای بدم نه این بازی ها اما خب دیگه اسمم و خونده بودن و رفتم بالا با قیافه نذار و داغون سی ثانیه یه چی گفتم و اومدم پایین و بعد رای گیری فهمیدم الکی الکی شدیم عدالبدل هیئت مدیره انجمن و بعد هم تو اولین جلسه هیئت مدیره فهمیدم به شکل عجیب و جالبی که خودم هم خیلی ازش سردرنیاوردم شدم جز هیئت مدیره ! هیچی دیگه کلا شدم انجمی یهو از 9 آذر 87 .... تو هموم ترم واسه اولین بار مسابقه پل کاغذی رو برگزار کردیم و میزبانی مجمع عمومی مهندسی عمران دانشگاههای کل کشور رو داشتیم هرجفتش در عرض دو هفته که برام شروع جالبی بود ....... و گذشت .

ترم شش هم به همین مموال گذشت اما دیگه دیدم به رشته م عوض شده بود فهمیده بودم چه رشته خوبی دارم می خونم که می تونم بهش علاقه داشته باشم می تونم روزهای خوبی رو تو دانشگاه داشته باشم همین مسئله و اقتضای کار توی انجمن باعث شد با بچه های بیشتری صمیمی تر بشم و با دوستای جدید و قدیم فضای گرم تری داشته باشم ، کلا این ترم رو به فال نیک می گیرم چون علاوه بر اینها که گفتم طی این ترم با دوست خوبی آشنا شدم و بمرور تونستم تا آخر ترم واسه هم دوستای خوبی بشیم و هنوز هم هستیم ، با یکی از بهترین دوستانم سفر یه روزه ای داشتم که اونجا هم با دوست خیلی خوبی آشنا شدم ، با یکی از دوست های خوبم نزدیکی خیلی زیادی پیدا کردم و از همون زمان تا آلان می تونم بگم خیلی واسه هم عزیز هستیم و سعی می کنیم نسبت به هم با معرفت باشیم ...... این هم گذشت .

تابستون بعد ترم شش و ترم هفت بیشتر درگیر کلاسهای کنکور ارشد و استرس های دوباره واسه کنکور ِ... و یه عالمه خاطرات تلخ و شیرین طی همین مدت با بچه ها و استادهای کنکور داشتیم علی الخصوص دکتر عرفانی که واقعا برامون تلخ و شیرین بود چون با لهجه ی ... آذری ش نتونست مهفوم  ِ (!) مقاومت مصالح و تحلیل سازه رو به ما یاد بده که هیچ اون چیزی هم که بلد بودیم یادمون رفت بس که چرت و پرت ( به شکل مشدد و با لهجه آذری بخوانید ) می گفت ، اما خداییش سر کلاس خیلی خوش می گذشت بعضی موقع ها ..... . استاد آقاسی که واقعا عالی بود و واسه اولین بار داشتم ریاضی رو  می فهمیدم اما با مهدی و میلاد پدر استاد در اوردیم .... سیالات و اصغری و صمیمی شدنش با ما و برادر خطاب کردن میلاد و علی اصغر که اصلا شبیه به هم نیستن هم بماند که کلا با تمام استرسی که ته دلمان بود خوش می گذشت ....... در کل واسه کنکور زحمت زیادی نکشیدم و ...... گذشت .

ترم هشت با دادن کنکور ارشد دانشگاه دولتی شروع شد که دیگه راستش اهمیتی نداشت برام ، از همون روزها بیشتر درگیر خوندن واسه کنکور ارشد آزاد شدم و داشتن ِ 25 واحد درس دانشگاه که شاملش چهارتا پروژه هم می شد ! دیگه از عید امسال رسما افتادم رو درس تا اندازه ای و درسای دانشگاه رو هم زیاد اهمیت نمی دادم و با جمع دوستان خوب بودیم و روزگار گذروندیم تقریبا از ترم هفت به بعد هم انجمن نیمه تعطیل شده بود و سرمشغولیمون زیاد شده بود، چشمی بر هم زدم که اردیبشت کنکور آزاد رو هم دادم ، به نوعی حس آزادی می کردم، سعی کردیم به انجمن برسیم باز و توی خرداد امسال دور دوم مسابقه پل کاغذی رو با کمک همگی به شکل خوبی برگزار کردیم و هفته بعدش هم یه همایش یه روزه داشتیم و کمی فعلیتهای جمعی باز حال داد به ما ... امتحانات رو هم که به عنوان یه دانشجوی ترم آخری فقط پاس می کردم که تموم بشن و خلاص بشم ، اما بعد یه ماه بدجوری درگیر پروژه ها شدم که براشون 2 تا 4 هفته وقت داشتم تا تمومشون کنم به شدت درگیرشون شدم بخصوص پروژه راهسازی که هم خودمون تسلت کافی نداشتیم به بحث و هم استادش خیلی می گفتن گیره و ازمون خیلی چیزا می خواد با چه بدختی پروژه رو آماده کردیم و دادیم واسه صحافی .. روز ارائه وقتی گروه چهارنفرمون روبروی استاد نشست همین که اولین مورد رو ازمون خواست یه بند شروع کردم به حرف زدن، بعضی جاهاش رو نمی فهمیدم چی میگم اما فقط حرف می زدم و توضیح میدادم استاد هم مونده بود من رو نگاه کنه یا پروژه رو ... اینقدر گیج شد که آخرش بیشتر مورد ها رو بهمون A   داد :دی ،  از پروژه تخصصی و استادش چیزی نگم بهتره ولی پروژه های سازه بتنی و فولادی رو که واقعا روشون کار کرده بودم بخوبی گذشت و خوب ارائه شد و از استاد مهندس شاهمیرانی تشکر می کنم که طی پروژه ی فولاد بهم مطالب زیادی رو یاد داد و با همه بچه ها دلسوزانه و مهربانانه برخورد می کرد علی الخصوص امروز که ارائه داشتم باهاش ........... همش گذشت .


کارشناسی تموم شد البته مراسم هیجان انگیز تسویه حساب و کارهای فارغ التحصیلی اونم تو ماه رمضون همچنان مونده اما تموم شد ... امید وارم هرچی که گفتم نرن پی کارشون و حداقل به عنوان خاطره هم که شده توی ذهنم بمونن .....

از همه دوستانم بخصوص امیرحسین ، پویا ، کیوان ، علی اصغر ( ترک برتر ) ، محسن ها ، محمد ، محمدرضا ، مهدی ، میلاد و ناهید تشکر می کنم که همشون دوستای خوبی برام بودن و همچنان هستن  و طی این روزهای دانشجویی همراهم بودن و امیدوارم همچنان به عنوان دوستان خوب کنار هم باشیم .

خیلی حرف زدم ، درکل هرچه بود گذشت ، خوب و بد گذشت ، سخت و آسون گذشت ، تلخ و شیرین گذشت ، اما هرچه که گذشت را دوست می دارم چون دوستان خوبی داشتم و دارم .....

پایدار باشید !

خآخریصثیبیسبب


 در نبود شورای تشخیص مصلحتِ من

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، 

دیروز عقلم کاری کرد که دلش می خواست
اما
دلم جلو اش را گرفت چون بنظرش عاقلانه نمی آمد



حال دلم خوشحال است
و
عقلم در سکوت


 می ترسم

درباره‌ی اینه :مغز نوشته، دل نوشته، خود، فوری، 

می ترسم از یک واقعیت ، می ترسم از واقعیتی تکراری ولی متفاوت . می ترسم از دور شدن شان ، می ترسم دیگر نداشته باشم شان ، در روال زندگی در کنارم نخواهند ماند حتی یکی شان گویا ، شاید قلبا یاد هم بمانیم اما از یاد برود هر آنکه از دیده رود  و این همان واقیعت تلخ من است ، واقعیت غالبی که یک بار بر خلاف همیشه مغلوب ش کردم فقط یک بار چون تنها نبودم ، اما از مغلوب شدنم این بار بیش از پیش می ترسم ، شاید چون بیش از پیش به ارزش این داشته های با ارزشم پی بردم گرچه که شاید داشته های با ارزش جدیدی هم در آینده بدست بیاورم اما آنچه اکنون دارم از آنچه که در آینده خواهم داشت برایم با اهمیت تر است...

امیدوارم این بار تنهایم نگذارید
که من با شمایم همه ی شما حتی تو !


اما همچنان می ترسم ...  


 ... نوستالوژیک لایف ...

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، موسیقی، مصورانه، 

من کلا چیزی حدود نصف شبانه روزم رو به گوش دادن آهنگ می گذرونم چه توی خونه ، چه توی دانشگاه و سرکلاس ، چه توی خیابون و ... . عکس هم از جاهایی که با دوست هام رفتم زیاد دارم چه گردش های کوتاه داخل شهری ، چه گردش های بیرون از شهر و معمولا هم هرشب یه نگاهی به بعضی هاشون می ندازم. چیزی که خیلی وقت ها باعث میشه که بشینم این عکس ها رو نگاه و بعضی از این آهنگ ها رو چندین و چند بارگوش کنم ، خاطراتی ست که توی ذهنم تدایی میشه ، خاطراتی که نه تنها مستقیما به خود اونها مربوط میشه بلکه به خاطر مصادف شدن ِ گرفتن اون عکس ها یا گوش کردن به اون آهنگها برای اولین بار با یک اتفاق خاص و همچنین هم زمان شدنشون با یک برهه از زندگیم ، من رو یاد اون گذشته های دور و نزدیک می ندازه . گذشته هایی که خیلی هاشون تلخ بودن و خیلی هاشون شیرین ولی نمی دونم چرا خیلی موقع ها حتی از به یاد اوردن اون تلخ هاش هم لذت می برم !  
دوست دارم با گوش کردن به یه آهنگ که مطمئنا از نظرم زیباست همراه با لذت بردن صرف از زیبایی اون آهنگ به یاد گذشته بیافتم که شاید ناخوشایند هم باشه ولی این ناخوشایندی رو توی شیرینی اون آهنگ حل می کنم . دوست دارم عکس هایی رو هم ببینم که نه تنها من رو یاد اون جمع پرشور و نشاط دوستان میندازه بلکه ممکنه به یاد یک اتفاق خاص  حتی از نوع ناگوارش بندازه که همون موقع ها اتفاق افتاده. شاید دلیلش اینه که با چشمان باز ببینم که زندگی همیشه شادی نیست ، زندگی همیشه غم نیست ؛ زندگی مخلوطی این دو ست !

زندگی مخلوطی ست از خاطره ها در گذشته و ترکیبی از آرزوها در آینده !

باید زندگی رو دوست داشته باشیم به خاطر سیاه و سفید بودنش حتی اگه بعضی موقع ها احساس کنیم که زندگی مون از این سیاه تر نمیشه. بهتره به جای زور زدن برای سفید کردن سیاهی ها ویا سیاه کردن سفیدی های سرنوشت ، تلاش کنیم که عمرمون به رنگِ بی تفاوت و میانه ی خاکستری نگذره ، که ناخوشایندی این عمر از هر سیاهی بدتره . بهتره با ترکیب سیاهی و سفیدی هایی که گاهی سرنوشت و گاهی خودمون برای خودمون رغم می زنیم میانه رو تجربه کنیم تا اینکه بخواهیم با بی تفاوتی ، زندگی مون رو به میانه برسونیم .

زندگی زیباست حتی " سیاه وسفید" اش

***

حالا که حرف از خاطره و عکس و آهنگ شد دوست دارم شما رو با چندتا مصداق از تلخی ها و شیرینی ها ی خودم آشنا کنم .

نوستالوژی آهنگ ها : ( از نوجوانی تا ... )

"کویر –  ابی" و "خرچنگ های مردابی –  حبیب" : دنیای نوار کاست و سالها تنهایی.

"گلهای پونه ، جزیره ، ایرونی ، بارون –  سیاوش قمیشی" : بودن در کنار پسرخاله هایی که زمانی از برادر هم به من نزدیک تر بودند.

" Desert Rose – Sting " : آرامشی که آخر نفهمیدم برایم خوب بود یا بد –  فیلم پارتی

"گریه نکن –  ابی" : طعم خوش رسیدن به یک آروزی بزرگ در دوران نوجوانی.

" آلبوم نقاب –  سیاوش قمیشی" : روزهایی سخت برای من و او.
.
.
.

"خانم ببخشید – TM " : اولین تجربه کاری ، گرما و ... .

"خدا –  راما" :  از دست دادن یک دوست.

"سخته –  نیماعلامه و یاس" ، "مجنون لیلی –  مازیار" ، "به کی بگم –  مهرداد مرادپور" : آغاز یک اشتباه و روزها درگیری ذهنی .... .

"کجاست بگو –  محسن چاووشی" : پایان اشتباه.

"ریسک –  زانیار" : آغاز یک دوستی که اشتباه نبود و امیدوارم که ادامه داشته باشه ... .

" Hello – Lionel Richie " ، "فال ، حقیقت داره دلتنگی ، دچار –  احسان خواجه امیری" : وصال بچگانه شاید احمقانه ( چه بپرسی چه نپرسی چشم من پر از جوابه )

"به تو تبریک می گم –  محسن چاووشی" : تجربه ای شیرین از حماقت.

"رویای دریا –  رضا صادقی" ، " The Lady in Red – Chris de Burgh " : آدم که نباید هر چیزی رو امتحان کنه ولی خب عاقبت ش بخیر گذشت.

"آلبوم ساعت 9 –  سیروان" : سفری به یاد موندنی به کاشان با دوستی عزیز و آشنایی با لازانیا – ملاقات با دیهان .
.
.
.

نوستالوژی عکس ها :


روزی به یاد ماندنی و شیرین

یادآور: مسیجی از جهنم


روز آخر ترم شش
یاد آور: اولین دروغ


پارک کودک شهرک غرب
یاد آور: یک هفته تنهایی


روزی برای روزی مهم
یاد آور : خبری ناخوشایند و کمی دور از انتظار

.
.
.

وهزاران عکس و آهنگ دیگر.

هم باید خاطره را ساخت هم باید با آن ساخت.


 یادم آمد تای وطن دسته دارد اما من بدون دسته نوشتمش ...!!!

درباره‌ی اینه :مقتبس، مغز نوشته، 

ساعت 3:30 بعد از ظهر ،‌ یكی از روزهای گرم شهریور ، توی مترو ، همه سرگرم افكار مغشوش خودشون هستند . صدای ممتد بیب ، در مترو باز شد ،‌ سرم رو انداختم پایین و از لا به لای شهروندان با فرهنگمون كه فرت بعد باز شدن در وارد مترو میشند پریدم بیرون . توی فكر و خیاله خودم بودم ، تا افطار چند ساعتی هنوز مونده .... می خوام از پله برقی برم بالا كه یهو یه چیزی حواسم رو پرت می كنه ، بر می گردم می بینیم كه سمت راستم یه غرفه موقت فروش كتاب زدند ، ناخود آگاه می رم طرفش و یه نگاه می ندازم البته توجه خاصی نمی كنم و بی اختیار از مسئولش می پرسم كه بیوتن ِ‌امیرخانی رو داری؟ اونم میگه اره اونجاست خودت برو برشدار. یه نگاه میندازم به جلد و قطر زیادش . نیمه مدرن ذهنم میگه هفته پیش دوتا كتاب خریدی فعلا زوده حالا ، اما نیمه سنتی ذهنم میگه امیرخانی ارزشش رو داره ، من ِاو یادت نیست ؟ تعریف های مهدی و مینا یادت نیست !...   خریدمش .

$$$

همون روز شبش ،‌ خستم و بی حوصله ، می شینم پشت میز كامپیوتر، مثل همیشه كه می خوام كتاب بخونم مسنجر رو بیزی می كنم وپاهام رو میزارم رو میز. باز كه میكنمش " بنا بر توصیه نویسنده ، نشر ..."  یاد من ِاو می افتم دلم براش تنگ شده ، اما پیشم نیست . ادامه می دم " فصل 1 : یعنی .... سیلورمن یعنی مرد آهنی .... " نثرش مثل همیشه ست رون ولی نا آشنا ، كلمات جدید توش زیاد میبینی. ... " ... دختر به سمت گیت ورودی دوید. پلیس ها را كنار زد و فریاد كشید: - ارمیا! " اِ اِ درست خوندم گفت ارمیا ، یادش بخیر ، اولین كتابی كه از او خوندم ، و یادم افتاد كه بیوتن هم ادامه ارمیا ست ....  یه نگاه به ساعت میندازم سی دقیقه گذشته و 50 صفحه خوندم ، نفهمیدم چطوری زمان گذشت ، ابتكارات و بازی با حروف و علامات آدم رو جذب می كنه.  بیان حوادث و توصیف اتفاقاتی كه هنوز انگار رخ ندادند ولی به وقوع پیوستند ، فلش بك به زمان های مختلف تو همون بِ بسم ا...  كه خواننده دور خودش گیج مزنه كه الان داره چه اتفاقایی می افته ! و حس كنجكاویی كه وادارت می كنه كه حداقل واسه رفع این حس فرخوردگی هم كه شده به خوندن ادامه بدی. .... اما من ادامه نمی دم !

$$$

یه هفته میشه كه ولش كردم ، حس و حالی واسه خوندن نیست . خسته و كوفته دارم برمیگردم خونه . یه مسیج برام میاد : از ناهید : [بیوتن تموم شد] . انگار كه تكون خوردم . میرسم خونه و سریع میرم سراغش و صفحه 50 رو میارم ، می خونم و میرم جلو .....   

" این جا مسكن است ، نه فقط مسكن رفقا كه حتا مسكن من ... یعنی محل تسكین من . جایی باید باشد در عالم كه جلو ِ فوران مرا بگیرد. "

" وقتی خالق بزرگی در عالم نباشد ، خالق های كوچك مجبورند تا به مخلوقاتشان هویت بدهند . ولو با ساختن مجسمه از كسی كه هیچ چاره ای جز معمار شدن نداشته است! و نمی دانی .. كه ارمیا از گوشه ای از خاك می آید كه گنجشكانش سردر لانه هاشان می نویسند : [ هذا من فضل ربی! ] و هرگز به این نمی اندیشند كه آیا چاره ای به جز گنجشك بودن داشته اند یا نه ؟ "

" شما مقدس ها خیال می كنید هفده بار می گویید سمع الله لمن حمده ، خدا فقط صدای شما را می شنود . خدا لوطی تر از آن است كه فقط صدای امثال تو را بشنود . سمع الله لمن كفره هم درست است... بنده شناس دیگریست "

" برای عوض كردن زبان مادری آدم باید مادرش را عوض كند نه زبانش را ، كاری كه تو كردی [خشی] ... "

" تو هنوز نفهمیده ای كه زنت را برای اتاق خواب می خواهی یا اتاق پذیرایی ... "

" ودیگر آسمان را نخواهم دید ... "

" دنیا توی ذهن آدمی زاد می گندد اگر یخ چال نداشته باشد ... هر آدمی بایستی توی ذهن ش یك یخ چال هشت فوت ، فوق ش دوازده فوت داشته باشد تا دنیایش را تر و تازه نگه دارد . دنیا هر چه كوچك تر ، به تر ... آخرش همین دورازده فوت است كه گفتم . اما بدون یخ چال می گندد ... گرفتی ؟ ( می خندد ) گات ایت ؟! "

" جای اینکه با دختر مردم خارجی حرف بزنی یخچالت را بزن به برق، به برق بی خیالی، به برق فهم حیات دنیا که لعب است و لهو،به برق بازی، به برق نماز جماعت دو نفره و گفتن و خندیدن و لذت بردن و لذت بردن ... "

" یادم آمد تای وطن دسته دارد. اما من بدون دسته نوشتمش . البته شاید وطن من دسته نداشته باشد، تا نتوانم بگیرمش، دسته مال گرفتن با دست است، وتن من دسته ندارد، باید با همه ی تن آن را هاگ کرد ... بغلش کرد "

" - خمینی به ما یاد داد هر روز وسط جنگ ، بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان بگوییم یا علی ... بگوییم یا خدا... بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی می گفتیم یا دولت ...  -  خوب ! توی آمریکا هم نمی گویند یا علی ... نمی گویند یا الله ... حتی نمی گویند یا jesus  اینجا صبح به صبح می گویند یا ... .  آرمیتا نمی داند در آمریکا صبح به صبح چه می گویند، اما حاج مهدی می داند، جواب می دهد : - توی آمریکا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم ،  به تر باشد از یا دولت! یا خودم را می شد یک جورهایی تبدیل ش کرد به یا علی ... اما یا دولت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی ..."

" اللهم ارحم من لا...! منتظرم ..."

$$$

تموم شد ، 4 روز از شروع دوباره خوندن می گذره ، كتاب را نمی خوام ببندم می خوام باز بمونه و خط آخر رو نگاه كنم ، بفهمم چی می گه ، چی می خواد برسونه . البته اعصاب درست و حسابی ندارم بدجوری بعضی قسمت های آخر داستان رو مخ م داره برك می زنه ! ولی این اعصاب خوردی رو دوست دارم ، جمله آخر رو دوست دارم ... بالاخره می بندمش .

$$$

كتابی دیگر از امیرخانی ، كتابی دیگر از یك نویسنده ایرانی ، كتابی دیگر از مردی كه 180 درجه از لحاظ عقیده با من تفاوت دارد . كتابی دیگر كه بعد از خوندنش روزها من رو بفكر برد ، كتابی دیگر كه ارزش خوندن داشت ،‌ كتابی دیگر از او كه باز برایم " من او " نشد .

كتابی پر از نوای دلنشین " آلبالا لیل والا ، آلبالا لیل والا " كه در اوج بی معنایی ، پرمعناست .

خوندنش رو توصیه می كنم بدون توجه به جهت گیری های سیاسی و مذهبی ، بدون قضاوت های یك طرفه‌ی خواننده ، بدون هر گونه بی انصافی .

" اللهم ارحم من لا یرحمه العباده و اقبل من لا یقبله البلاد ! منتظرم ..."

آمین !

به یاری ِ ناهید اكرمی


 15 ساله ... این روزا !

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، دانشگاه، همین جوری یهو، 

15 ساله  دلم میگیره این روزا !

15 ساله  دلم رو اصطراب فرا می گیره این روزا !

15 ساله  از خزان زیبا متنفر میشم این روزا !

15 ساله  از فصل شروع معجزه خدا متنفرمیشم این روزا !

15 ساله  از ماهی كه برای هركس شاید بهترین ماه زندگی اش باشه متنفر میشم این روزا !

15 ساله  شبها تا صبح  بیدارم این روزا !

15 ساله  برای خودم و بقیه بچه ها بی خودی دلم میسوزه این روزا !

15 ساله  با تمام درس خون بودن و مثبت بودن ِ زمان مدرسه ، باز هم نمی خوام بیاد این روزا !

15 ساله  به خودم می گم چه مرگته این روزا ؟ !

15 ساله  با تمام اشتیاقی كه یك ماه گذشته واسه مدرسه رفتن داشتم ، از ذوق و شوق می افتادم این روزا !

15 ساله  با شنیدن صدای دنگ دینگ ِ زنگ ، تنم می لرزه این روزا !

15 ساله  از روبرو شدن با هرچی كاغذ و قلم ِ ، می ترسم این روزا !

15 ساله  از من بپرسند كه علم بهتره یا ثروت ، با قاطعیت می گم ثروت رو نمی دونم ولی علم سیری چند؟ این روزا !

15 ساله  روز اول مهر از خرابی فكر و به هم ریختگی اعصاب ، معده هم یاری ام نمی كنه این روزا !

15 ساله  از بهترین انسانهای جهان به عنوان معلم و استاد چند روزی متنفر میشم این روزا !

15 ساله  خبری از دلیل و منطق برای این همه سیاهی نیست این روزا !

15 ساله ....

                    

همیشه این طوری بوده ، چه زمانِ مدرسه ، چه حالا كه 3 سالی هست دانشجو شدیم خیر سرمان ، این روزا !

اول مهر مبارك !


گویا خدا هم با ما بازیش گرفته و هرچی فكر مشغولی ِ بیضوی و تخیلی هست توی دنیا ، فرستاده طرف ما كه با اون توصیفات بالا تركیب بشن و زارت بخورن وسط اعصاب ما !
خدا آخر و عاقبت ما رو هم بخیر كنه این روزا !


 به هر آنكه می تواند دوست من باشد !

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، 


با عرض سلام خدمت دوست عزیزم !

حالت چطوره؟

چند وقتیه (دو سه روزی ، دو سه ماهی ، دو سه سالی) كه ندیدمت و از درویت لبریز از دلتنگی ام!

اینكه ما رو نمی بینی خوش می گذره؟

چه خبرا ؟

خانواده خوب اند ؟

توی این چند وقت بسی به یاده خاطرات گذشته می افتم ، خاطراتی كه خیلی دور و خیلی نزدیك اند .

به یاد آن محبتها و معرفتهایی كه در حق هم نثار كردیم .

به یاد آن لحظات شیرین وخاطره انگیزی كه باهم داشتیم ، به یاد دلخوری ها و دل شكستگی هایی كه اگه نبودن الان دیگه دوست نبودیم !

خواستم نامه ای بنویسم برایت كه بگویم همیشه  بودی و هستی و خواهی بود برایم .

خواستم بگویم كه در هر مرحله از دوستی ام با تو ، همیشه با دید مثبت به تو نگاه كردم با تمام كاستی ها و تفاوتها .

خواستم بگویم تو نیز در هر مقطع از دوستی مان ، وفای خود را نه به من بلكه به رابطه دوستی مان  ثابت كردی باز با تمام كاستی ها و تفاوتها .

می نویسم تا بگویم  كه وقتی حس كردم می تونی دوستم باشی تا تونستم میلم به دوستی با تو رو بهت نشون دادم بدون انتظاری از تو !

اما زمانی كه دیگه حس كردیم كه مثل هم این حس مشترك را داریم ، پا به پای هم در این دوستی قدم برداشتیم !

اما اگه تو الان مخاطب این نامه ای دلیلش اینه كه آنقدر در این راه با هم رفتیم كه دیگه نیازی به پایاپای رفتن نیست ! من دیگه بدون هیچ توقع و انتظاری از تو ، تو رو بهترین دوستم می دونم و تا حد توانم محبتم را به تو نشون می دم ! بی هیچ توقعی !

...

امیدوارم این چند وقته كه اون بالا گفتم به زودی تموم شه و تو را دوباره ببینم  ! كه حتما تموم میشه !

 

دوستار ِ تو

من



 هركی خوابه خوش به حالش ، ما به بیداری دچاریم !

درباره‌ی اینه :مقتبس، سیاسی، مغز نوشته، 

می خواهم مقتبسی بنویسم كه منبع اقتباس آن پستِ وبلاگِ دوستی است  كه به جبر زمانه تا كنون منتشرنشده و شاید نخواهد شد.

می خواهم مقتبسی بنویسم كه منبع اقتباس آن شعر ِآهنگی است كه عاشق خواننده اش هستم ، ولی در این مزرعه ، شاخه های گندم آزدانه اجازه دل دادن به آوایش را ندارند.

می خواهم از یك مزرعه بگویم ، مزرعه ای كه هزاران سال زیبا بوده و هست . اما ....

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه دوهزار و اندی سال پیش وقتی آن را از چنگ صاحبان عادل اش در آوردند ، طی این سالها  مزرعه داران متعددی تا كنون به آن و شاخه های گندمش ظلم  كرده اند. مزرعه ای كه سالیان سال است در فصل زمستانِ حاكمه  ضربات ستم و سختی را تحمل می كند. مزرعه ای كه بسیاری از مزرعه داران آن به ضم خود می خواستند و می خواهند این مزرعه را آبادتر از قبل خود كنند ولی چه حاصل ! هریك این خاك و شاخه های گندمش را در زمینه ای آفت زده و بی بركت كرده اند .

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه گندم هایش در دنیا تك هستند ، نمونه ندارند ! گندم هایی كه دست به سینه نشسته اند و بی تدبیریِ خود و مزرعه دارانشان را هزارن سال فقط و فقط نگاه كرده اند و می كنند. گندم هایی كه آنقدر نگاه كردند كه ناگهان فهمیدند چه كلاهی سرشان رفته و با مبارزات زیادی صاحب مزرعه و مزرعه داران خود را تغییر دادند. گندم هایی كه گندم بشو نیستند و دوباره به مزرعه داران خود فقط نگریستند و لام تا كام چیزی نگفتند . و حالا دوباره دارند به مرور می فهمند كه باید كاری بكنند . ولی امید وارم كه اشتباه گذشته را تكرار نكنند كه كار ساز نیست!

می خواهم از مزرعه ای بگویم كه گندم هایش اكنون دیگر تغییر رنگ داده اند ، كه وقتی از دور بنگری ، مزرعه ای دو رنگ خواهی دید.

 

یك رنگ متعلق به گندم های جوان و نرسیده ای است به رنگ سبز! گندم هایی كه چشم به آینده ای جدید و متفاوت دوخته اند ، گندم هایی كه در بسیاری از مواقع از بی تجربگی ، نا آگاهی و نرسیده بودنشان  در راه رسیدن به هدف اشتباه می كنند ! گندم هایی كه كارگران مزرعهِ مدافع آنها تا كنون آنچه كه باید باشند نبودند و در بسیاری از مقاطع باعث شدند كه از هدفشان حتی دور هم بشوند ! گندم هایی كه بعضی از آنها به اشتباهی فاحش ، مزرعه های همسایه و صاحبانشان را آبادتر و خیرخواه تر از مزرعه خود و صاحب آن می دانند. در صورتیكه اگر این همسایگان برای نجات گندم های مزرعه بیایند در نهایت غیر از تصاحب مستقیم و غیر مستقیم این مزرعه و غارت آن چیزی دیگر نصیب این گندم های ساده لوح نخواهد شد. آنان خودشان باید حرفشان را بزنند و در صورت نیاز حتی اعتراض هم داشته باشند و با تلاش خود به آینده متفاوتشان برسند. حتی اگر دور و غیر ممكن به نظر بیاید ! این گندم ها باید آنقدر سبز و نرسیده بمانند تا در آینده ای بهتر بركت خود را عرضه كنند ....

و اما رنگ دیگر متعلق به گندم های سوخته و خشكی است به رنگ تاریكی ! گندم هایی كه به همراه صاحب كنونی مزرعه ، این رنگ خود را به تازگی و بیشتر از قبل نمایان كرده اند. گندم هایی كه از بس به گذشته و قواعد آن  پایبند بوده اند در زیر آفتاب خشك و سوخته شده و در زمان برداشت خیری به دیگران نرسانده اند ! گندم هایی كه فعلا با صاحب مزرعه هم مسیر شده اند. گندم هایی كه  همراه با مزرعه دار و صاحب خود به نام قانون ِمزرعه داری ِحاكمه  حقی برای اعتراض و مخالفت با خودشان به جای نگذاشته اند !  گندم هایی كه صاحب كنونی و گذشته خود را نماینده برحق خالق خود می دانند آن هم به استناد حرف خود این صاحبان و پیروانشان ! گندم هایی كه به فرض من با نیت خیر به سوی راهی اشتباه می روند ! گندم ها و مزرعه دارانی كه برای حفظ اصول و آرمان ها از اصل مزرعه داری دور شده اند و همه چیز را با یك چشم می بینند ! ....

اما چیزی كه از همه مهتر است  ، آن است كه دیگر در این مزرعه‌ی كهن اثری از رنگ  طلایی و درخشان گندم به چشم نمی خورد و این باید برای همه گندم ها از هر دسته ای كه هستند مهم باشد . رنگی كه زمانی مایه مباهات و افتخار این مزرعه‌ی آباد بوده است. رنگی كه نشانه و سمبول این مزرعه است. رنگی كه از هر آرمان ، آرزو و پیشرفتی مهمتر است . و اما اكنون ....

این مزرعه صاحبان و مزرعه دارانش به هر دلیلی عوض می شدند و خواهند شد ولی  همه باید بدانیم كه اینان همه ظاهری اند و صاحب اصلی آن  تك تك شاخه های گندمی ست كه در آن روییده است و خواهد رویید. گندمهایی كه همه رشیه در این خاك دارند. گندمهایی از هر رنگی كه می خواهند باشند ، چه آنان كه از نداشتن فرصت برای تكامل ،  سبز اند و چه آنان كه برای سماجت در رسیدن به امالشان سوخته اند !

                            

به امید روزی كه همه و همه ، گندم ها و مزرعه داران و مالكان برای درخشیدن و به ثمر رسیدن خود و آبادی مزرعه شان دست از اشتباهات خود بردارند و در راهی درست برای پیشرفت و آسودگی یكدیگر در كنار آرما‌ن‌ها و آرزوهای خود به شكلی متحد قدم بردارند.


 اعتیاد هم اعتیاد های جدید !

درباره‌ی اینه :مغز نوشته، رسانه، 

همین دو سال پیش بود كه یهو مثل بختك افتادم روش ، نمی دونم شایدهم اون افتاد رو من !

از یه دوست ناباب ، از یه تعارف ساده و كوچك شروع شد ، از یه آدرس كوچیك  گوشه ‌‌ی یه كاغذ !!! كاغذی كه دو سه ماه پیش متوجه شدم هنوز لای دفتر و كتابهای اون زمانم مونده !

یه روز رفتم به اون آدرس و ..... امان از زغال خوب !!!

اون اوایل نسبت به بعدش مصرفم كم بود به قول معروف تففنی می زدم . اما بااین حال نسبت به قبلش مصرفم  بیشتر شده بود !

یواش یواش دیگه یاد گرفته بودم كه "مواد"م رو با كیفیت بالا خودم گیربیارم ! "مواد"ی كه هم باحال باشن ، هم جذاب ! هم اینكه بتونم زود پخشش كنم بین بروبچ !

اون موقع ها "مواد"ها رو بدون تغییر و  كم و زیاد كردن تحویل این و اون می دادم !

بد چند وقت یه چیزایی از خودم می ساختم ! یه چیزایی رو از این ور و اون ور جمع می كردم و با هم قروقاتی می كردم تا یه چیزی ازش دربیاد بعد می بردم بین بروبچ علاف و خرابِ مواد پخش می كردم !

واسه خودم خلاف كاری شده بودم ...

اما نمی دونم چی شد ، از اون روز شش هفت ماهی نگذشته بود كه كه دیگه این كارا برام جواب گو نبود  ، دیگه بهم فاز نمی داد ! دیگه زمان سریع نمی گذشت !

یهو ولش كردم ، ول ِ ول كه نه ولی مصرفم خیلی كمتر شده بود تا تابستون پارسال ......!

 از چند سال قبل توی این باشگاههای معتادهای اهل حال و با مرام عضو شده بودم ولی هیچ وقت باهاشون حال نمی كردم ، تا این كه توی این تاستونی كه گفتم یه دوست ناباب دیگه ما رو یه شب به این یكی از باشگاهها دعوت كرد تا یه سربه اونجا بزنیم ! ما هم بالاخره كوتاه آمدیم و رفتیم ! رفتن ما هم همانا و ..... همانا !

از قبل تر هاش عجیب به ما جماعت معتاد حال میداد كه بشینیم در حال زدن جنس به بدن باهم بگپیم ! هیچ وقت هم از این گپیدن خسته نمی شدیم !  وقتی بیشتر آلوده این باشگاهها و گپیدن ها شدیم  دوباره مصرفم زیاد شد البته این دفعه با "مواد" با كیفیت تر و با حال تر ! یه دو سه باری هم به اون مواد چند ماه قبل یه پكی زدیم ولی این جدیدی ها چیز دیگه بودن !!!

راستش رو بخوای هم مصرفشون هم پخش كردن شون راحت تر شده بود هم به نظر جذاب و محرك می اومدن ! وقتی سراغ این باشگاهها و جنس های جدید می رفتی عجیب با معتادهای بیشتری آشنا می شدی هر كی یه اندازه مصرف می كرد ولی همشون می گفتند : بسوزه پدر ...!

بعد یه مدت دیدیم سرعت این سیخ و سنگِ ما پایینه و جواب این همه مصرف رو نمیده ، رفتیم سراغ این سیخ و سنگهای جدیدِ فول آپشن با سرعت بالا !!! این سرعت بالا همانا و ...... همانا !

معتادهای این دوره زمونه خیلی تغییر كردن ، آمار دخترها و زنهای معتاد رفته بالا !  خیلی از این ها باهم درست ارتباطِ "مواد"ی برقرار نمی كنند و بعد بیماری های ویروسی و روانی مرسوم ِ  بین این كاره ها رو می گرفتن ! ...

همین روال واسه من ادامه داشت تا اینكه یه ماه پیش تصمیم گرفتم علاوه بر این "مواد" و معتادهای جدید به همون سبك قدیم برگردم و به شكل جدید و درست تر ، از خودم و با توانایی اعتیاد خودم بین دوستان و بروبچ خرابِ "مواد" ، این "مواد" ابتكاری رو پخش كنم حتی اگر جنسشون هم خوب و خالص نباشه این ارزشش بیشتره !!!

دقیقا همین الان طبق روال به همه نوع "مواد" از جدید تا قدیم ، با فیلتر و بی فیلتر ، مجاز و غیر مجاز ، این وری و اون وری و .... معتادیم توی این دنیای اعتیاد آور !!!

امان از رفیق ناباب و سرعت بالا

پی نوشت :

البته واسه اینكه به زندگیم و كنكور ارشد و ... برسم تونستم بین اعتیاد و دنیای واقعی نسبتا تعادل بر قرار كنم ولی هنوزم معتادم از نوع درجه حاد !!!



همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :