تبلیغات
سیب سرخ من - مطالب مصورانه
سیب سرخ من

نوشته هایی سرخ که نماد من اند ، نمادی از درون ، درونی ناشناخته

 نگاه

درباره‌ی اینه :مصورانه، 



چندیست درگیرم باز !


 و باز هم

درباره‌ی اینه :مصورانه، 

سکوت


 the weather alert

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، خود، مصورانه، 


وقت تغییر است دیگر
وقت خالی کردن صندوقچه
وقت رو کردن برگ برنده
             که گاه بازنده
وقت تلخ کردن زبان من و
                  گوش شنونده
وقت لرزیدن دل و تَرشدنِ دیده

وقت سبک کردن درون
وقت سیاه کردن بیرون

وقت آرامش دل و برداشتن دِین
وقت بیان درددل به غلظت قرائت عِین

وقت بیداری زبانم
وقت فروپاشی من

اگه زبونم لال و فرض محال تغییری صورت گرفت
رنجیده خاطر نشید لطفا


 The Experience

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مغز نوشته، خود، مصورانه، 

شش روزی نبودم ، سفر بودم
کارها کردم
چیزها دیدم
حرفها شنیدم

خیلی کارها رو یاد گرفتم
خیلی ها رو شناختم
خیلی حس ها رو لمس کردم
خیلی حرفها رو نشندیده گرفتم


چه اشک های بی صدایی که نبود ، نریخته باشم
چه حرفهایی که توی دلم نبود ، جا نگذاشته باشم
چه عاشقی هایی که نبود ، نفهمیده باشم
چه خنده های بلندی که نبود ، نکرده باشم



اما خب
اونقدر خوش گذشت که
به همه ی این خوشی ها و نا خوشی ها بیارزه !


به عمرم اونجا که موقع برگشت
پشت لوکوموتیو با امیرحسین
با صدای بلند سیاوش می خوندیم
 اینقدر حال نکردم


 جوگیر شدن

درباره‌ی اینه :عمومی، مصورانه، همین جوری یهو، 

کاش آن روزها که همه شان می آمدند و می گفتند " آیا مشکلی داری ؟ آیا از ما ناراحتی ؟ "من هم می گفتم " آری از تک تک همه ی شماها دلخورم و مشکل دارم باهاتان " اما خب بارها گفته ام که " ای کاش را کاشتند درختی سبز نشد ! "
---------------------
1600 تومن دادم نونوایی سنگکی 4تا نون آب رفته و خمیر گذاشت کف دستم ، برام یه جورایی عجیب و غیرقابل باور بود ، همونجوری مات و مبهوت به نونا رفتم خونه !
---------------------
رفتم واکسن بزنم واسه فرستادن دفترچه خدمت که واکسن های سه تا درد و مرض اعم از دیفتری و کزاز و مننژیت  رو به ما زد یهو ، خواستم بگم که یه هاری هم می زدین اون حسِ سگیِ نظام وظیفه تکمیل می شد.
---------------------
چرا دیگه تازگیا نمی گن که پسر باید بره سربازی تا مرد بشه هان ؟؟!!
---------------------
با این عکس به هزار دلیل خیلی حال می کنم :


---------------------


 انغلابی عضیم در عرسه ی اِلم و دانش

درباره‌ی اینه :مصورانه، فوری، 

همیشه
فکر می کردم که دو نوع خاطرات داریم
 یا  همیشه تلخ یا همیشه شیرین

اما مدتی ست
فهمیده ام که خاطرات می تونند تغییر نوع بدنند
از شیرین به تلخ و بلعکس

بارها
خواسته م از دست شون خلاص بشم
و طنابشون رو بکشم و نابودشون کنم
اما بعد فهمیدم که بدتر رو سرم خراب میشند



قانون کرم سیب:
خاطرات بوجود می آیند اما پایسته اند و از بین نمی روند
بلکه فقط گاهی ممکن است از نوعی به نوع دیگر تبدیل شوند!!!


 من ...

درباره‌ی اینه :خود، مصورانه، 



خستییم

دلسردییم

کسلییم

سردییم

دلزدییم

بی حوصلییم

خاموشییم

بی اعتمادییم
یه جورایی مار تو آستین پرورش داده ییم

دلگیرییم
 
دلخورییم
از خودییم

پشیمونییم
از خیلی کاراییم

همه ی اینها من ییم

علیرضا الملک


 پارادوکس لطیف

درباره‌ی اینه :دل نوشته، مصورانه، 

راستش فکر کنم نمی شه یه حس خوب رو انکار کرد

حس خوبی که از تماشای عشقی جاری میون دونفر به آدم دست میده
حس خوب تماشای نشاط و لطافت میونشون
حس خوب تماشای صمیمیتی فرا زمینی



حتی اگه "بک گراند" ش هم زیاد جالب نباشه برات
باز نمی شه انکار یا شاید پنهانش کرد
اون حس خوب رو البته


 الو 125 ؟

درباره‌ی اینه :مصورانه، فوری، 


امسال که چهارشنبه سوری افتاد 25 اسفند ، خیلی خوب بود برام !
خاطره ی خاک خورده ی ته ذهنم رو با دینامیتی که نزدیک بود توی دستم بترکه سوزوندم رفت !
یک سال پیش همچین شبی من رو سوزوندی ، حالا واسه دل خودم که شده سوزوندمت امشب !


 میگذره ، شکر ...

درباره‌ی اینه :خود، مصورانه، 

همیشه سعی کردم هیچ وقت حسرت گذشته رو نخورم ، این قدر کوتاهی در حق خودم کردم و می کنم که اگه بخوام یه ذره حسرتش رو بخورم کارم تمومه ، اینقدر خواسته و نا خواسته در حقم کوتاهی شده که شاید دیگه برام عادی عادیه .

شاید خیلی وقت ها غبطه ی گذشته ای که باید می داشتم و نداشتم رو خورده ام ولی فقط اون گذشته ای که هنوز وقت دارم که الان داشته باشم ش!

خیلی اهل آرزو داشتن و رویا پردازی نیستم نه اینکه آرزو نداشتم و ندارم یا هیچ رویایی توی ذهن و دلم به آسمون پر نمی کشه نه ، بلکه انگار از همون بچگی بهم یاد دادن که آرزو و رویا بوجود اومدن واسه برآورده نشدن پس خیلی منتظرشون نباید باشم و نیستم ، یا شاید اینقدر از زمان حال عقب بودم که وقت نگاه به آینده و آرزو و رویا رو نداشتم و شاید بعضی موقع ها به آینده تونستم نگاه کنم اما چیزی توش ندیدم مثل یه کاغذ سفید مجهول ِ مجهول ،  نه طرحی و نه نقشی که بهش نگاه کنم و خودم و آینده و کسی رو توش ببینم ... یه کاغذ ، اونقدر گنگ که شاید همش سیاه بود دلچسب تر بود.

نگاهی که نیست !

از اینا که گفتم ناراحت نیستم شاید بهشون عادت کردم ، شاید به همون دوزار داشته هام خوشم ، باور کن که نمی خوام فقط چهار خط مثبت نوشته باشم نه ، واقعا راضی ام و در بدترین حالت خنثی م نه راضی نه ناراضی . وقتی حالم رو می پرسن خیلی موقعها می گم "میگذره شکر" اینو به معنای واقعی کلمه می گم نه از روی عرف و عادت !  بگذریم .

کلا انگار یه کوچولو هم نباید از زندگی توقع داشت که انتظار داشتن ازش بی فاید ست و بهتره خیلی منتظر رسیدن به اونچه که می خواهی نباشی و "هرچی پیش آمد خوش آمد"


پ.ن 1 : در مورد مطلب پایینی بگم که بعضی از دوستان انگار متوجه منظورم از واقعیت نشدن ، منظورم از اون واقعیت  این بود که در اکثر موارد ، روابط دوستی با از بین رفتن بهانه های دوستی کم رنگ می شن ، منظور من این بود که تموم شدن مدرسه و دانشگاه ، جابجایی از یه محله به محله ای دیگه و ... دلیل های قابل قبولی برای کم رنگ شدن دوستی هامون نیست . اگه واسه هم ارزش قائلیم بهتره در حق هم کوتاهی نکنیم و با این واقعیت مبارزه کنیم ! همین . 

پ.ن 2 : آلبوم جدید محسن چاوشی به نام ژاکت هم اومد. سبک ش رو بخصوص توی موسیقی ش تغییر داده و من این تغییر رو خیلی پسندیدم.


 شبی مُحَرَمانه

درباره‌ی اینه :خود، مذهبی، مصورانه، 

 بعد از یک بحث داغ و طولانی بر سر دلیل شهادت حسین ، شوری شیعه و بی نمکی سنت ، حقانیت فلسطین و اسراییل ، حلال و حرام بودن شراب و مشتقاتش تا هزار اصل و فرع دیگه اونم با صدای بلند من ( دوستان آگاه اند ) که  مادرم مجبور شده بود گوشهایش را در اتاق بغل بگیرد ، یهو چشمم به ساعت دیواری اتاقم افتاد  "9:34" یادم افتاد که ساعت 10 با عزیزی قراری دارم که بریم چرخی بزنیم و بعدش هم بریم هیئت . نفهمیدم چطور ساعت 10 شد و در اون لحظه  پای این سیستم نشسته م و دارم با عزیز دیگری در مورد امری که موجب زحمتش شده توسط بنده ، می چتیم که مسیج آن عزیر اول می اید که 15 دقیقه دیرتر می رسد ، ساعت 10:10 بود پستی ... (صفتی برایش  پیدا نمی کنم) از وبلاگی را می خوانم ، وقت تنگه فرصت زیادی ندارم فقط یکبار خواندمش  دلم می خواست چندین بار بخوانمش ولی نشد باید می رفتم . باید مشکی می پوشیدم رنگی که سالهاست دل خوشی از پوشیدنش ندارم ولی امسال مدتیه که ازش خوشم اومده کلا .

 برخلاف همیشه من دیرتر برسر قرار رسیدم ... بعد صحبتهای همیشگی و قدم زدن های آروم میون ملتی که  به خیال خودشان آمدن دسته های عزاداری را تماشا کنند ولی ما سالهاست همچین نیتی در چشمهایشان ندیم ، طبق عادت هر ساله به کنار تکیه نافع می رسیم همیشه دوست داشتم زنجیر زدنشون رو نگاه کنم همیشه برایم تکند ! نظمشون رو دوست دارم ، شاید خلوص بیشتری هم دارن نمی دونم یعنی دونستنش کار کس دیگه ایه ، همین قدر میدونم خیلی وقتها چایی هم به عزادارانش نمیده چه برسه به غذا و اینا ولی از بقیه هیئت ها شلوغ تره ... خیره شدم به حرکت وزن دار زنجیر ها ، می تونم صورت مات و مبهوتم رو تصور کنم که فقط سیاهی چشمام داره با حرکت زنجیر ها تکون می خوره ، نیستم .که با صدای بوق ماشینهای توی ترافیک مونده می پرم ، ماشینهایی که بعضیاش حامل افرادی ست که بی هدف می چرخند حتی از اون نیتهای خاص هم ندارند فقط امده اند جهت گردش و گذروند زمان و بس آن هم توی این شلوغی .

احساس می کنم دسته ی هیئت کوچه مون که رفته بیرون واسه زنجیرزنی همین موقع هاست که بر گرده به عزیر همراه م می گویم که بهتر بریم سر کوچه واسیم تا بیان . راستش رو بخواین زیاد از اینکه راه بیفتم دنبال دسته توی خیابون ها واسه زنجیر زنی خوشم نمیاد ، که این ملت غیور به ما زل بزنند و بعضی از این جماعت نسوان با ظاهری کاااااملا مناسب این ایام پسر خوش تیپ ی هیئت رو واسه خودشون توی رویاشون یا خدایی نکرده تو واقعیت انتخاب کنن و ....

بالاخره می رسند و همراه دسته ، سینه زنان وارد  تکیه می شیم و همه زنجیرهاشون رو کناری میزارن من و دوستم معمولا میریم گوشه ای که زیاد توی دست و پای این برادرهای خفن سینه زن که لخت هم میشن نباشیم . چراغ ها روخاموش می کنند ، طبل ها همچنان می کوبند مداح ها پیوسته می خونند ، سینه می زنیم و می زنند خود را محکمتر از آنچه که فکرش رو بکنی ، راستش رو بخواین سال هاست که همین موقع ها و همین جا بارها این صحنه ها رو دیدم و برام عادی شدن . مداح پبر مجلس که مثل همیشه سوزناک می خونه ، یه مداح جوون هم دو سه سالیه که داره واسه این هیئت می خونه اون هم واسه خودش داره جا میفته....


20 دقیقه ای گذشته ، ضربات اون برادرها محکمتر شده ، صدای مداح خش دارتر شده ، صدای طبل ها قطع شده و من انگار تو این مدت توی مجلس نبودم ، خیلی جاها بودم ولی اینجا نبودم ، انگار که نمی تونستم باشم ، نمی تونستم به نوحه و روضه گوش بدم نمی تونستم سینه بزنم .......  در حالی که همه وایساده بودند من نشستم ، یه کنج خلوت برای خودم گیر اورده بودم تاریک و دور از هر گونه نگاه ، فقط یه نوای سوزناک رو می شنیدم یه نوایی که داره با دلم بازی می کنه ، باریکه های نوره سبز لامپ کوچکی که گوشه تکیه اویزونه رو میبینم که از لابه لای سینه زنا بهم می خوره ، دیگه نمی تونم به هیچی فکر کنم ، هیچ عملی انجام نمی دم ، خیره ی خیره م . هیچ سال اینگونه نبودم .... یواش یواش به خودم فکر می کنم  به دوری خودم از خدای صاحب مجلس ، به دوری خودم از خودم ، به غربت ، به قربت  ، به غریبی ، به قریبی ، به .....

یهو با صدای آمین بلندعزادارها - که حالا دیگه نشستن - به دعای آخرجلسه ی مداح ، برمی گردم توی مجلس . چراغ ها روشن میشه ، سکوت جالبی برهمه چیز حکمفرماست . جماعتی رو توی این جای کوچیک و سیاه پوش میبینی که بعضیاشون لختن و با سینه های سرخ و زخمی دارن دنبال لباساشون می گردن ، و یا بعضیاشون با چشمای سرخ از گریه ، چماشون رو بخاطره نور تنگ کردن، بچه هایی رو میبینی که از دیدن خیلی صحنه ها توی تاریکی هنوز مات و مبهوتن اما من ، هیچ ...

شام رو که دونه دونه می دن به مردم ، مردم هم دونه دونه از تکیه خارج میشن ، میایم بیرون ، از سکوت عجیبی که معمولا بر چهره ندارم دوستم متوجه حالم میشه ، حالی که اسم خاصی برایش نیست ، توضیح و توجیه خاصی برایش نیست ، برخلاف هر ساله بلافاصله خداحافظی می کنم . وقتی میرسم خونه ، بدون هیچ حس گرسنگی غذا رو میزارم توی یخچال ....

ساعت از 12 گذشته ، پای سیستم باز نشسته م و کاری خاصی برای انجام دادن ندارم حتی خوابم هم نمیاد ، می رم اون پست وبلاگی رو که اون بالا گفتم رو چندین و چندین بار می خونم . آن عزیز دومی دوباره آن لاین می شه و حرف هایی رد و بدل می شه .... بعد رفتنش دیگه همه چیز توی ذهنم سکوت کرده.

آنچه که امشب برام گذشت و نزدیکی که با اون پست حس کردم و آن صحبت ها ، حس و حال و فکر و توان و هرچه که فکرش را بکنی که امشب برای اولین بار داشتم همه و همه باعث شد که تا صبح بیدار باشم و ....


شب هشت محرم - سوم دیماه هشتاد و هشت


 اولین قِل سیب سرخ !

درباره‌ی اینه :دل نوشته، خود، مصورانه، 


فکر کنم اگر میانگین تعداد تب هایی را که در طول یکسال داشته ام 3 بار فرض کنیم این 63 مین تبی ست در طول این عمر کوتاه . به تب عادت کرده ام ، بعضی مواقع حس و حالش را دوست دارم ، داغی ش را ، خماری ش را . از هیچ چیز سرما خوشم نیاید این گرمای وجود را دوست دارم. گرمایی از ته ته وجودم.

اما این آخری را نمی دانم دوست داشته باشم یا نه ! دیگر فقط برایم داغی و خماری نیست. برایم همه چیز است ، همه چیز. نمی دانم ... . اما این را خوب می دانم که دارم پوست می اندازم ، پوست اندازی به اندازه کبری ، شاید افعی یا هر پوست انداز ... دیگر.

چه خوب است که به ظاهر بزرگ شده ام و دیگر مادرم مرا پاشویه نمی کند . می سوزم و تاول می زنم ، می سوزنم و رشد می کنم ، می سوزم و خدا را زیر زبانم مزه مزه می کنم ، می سوزم و پوست می اندازم ! پوستی از گذشته که دیگر برایم کوچک بود ، مدتها بود که دیگر مرا در خود جا نمی داد وحالا در این سرمای داغ ِ داغ می اندازمش برای همیشه ! واقعا همیشه ؟ ...

پوست جدید م را می بینم ، پوستی که مدتها بود زیر جلد کهنه م حسش می کردم وحال آن را در میان ترک ها و تاول ها از نزدیک می بینم . پوستی به رنگ تازگی ، پوستی به رنگ خامی ولی نمی شناسمش . نمی دانم که با آن چه خواهم کرد و او با من چه ... . همان خواهم بود که بودم یا ... ؟!

هرچه که ندانم این را خوب می دانم که این تغییر را به لطف کسانی دارم که برایم پسوند و پیشوندی ندارند ، دوستانی از جنس رضایت ، تولد ، طلوع و ... که به هزار شکل  ، خواسته و نا خواسته مرا داغ کردند تا از اعماق وجودم متحول شوم .

اما من و این تب هنوز اول راهیم !
تا این ترک ها و تاول ها کاملا بازشوند و خود را یکدست در جلدی جدید بیابم چه سیب سرخ ها که نباید قِل بخورند و چه داغی ها و خماری ها را که نباید کشید ، این را خوب می دانم .

اما این قِل اول را برای همیشه در یاد خواهم داشت.

از پنجشنبه روزی تا کنون


 این خود فریبی نیست !

درباره‌ی اینه :مقتبس، دل نوشته، مصورانه، 

   آرزو چیست؟
   آرزو چیست که همه ی ما به دنبالش هستیم ؟
   آرزو چیست که از رسیدن به آن خوشحال می شویم و از نرسیدن به آن غمگین ؟
   آرزو چیست که وقتی به آن دل ببندی دیگر گسستنی نیست ؟

   آرزو آیا همان خیال و تصور ما نیست ؟

   آرزو آیا همان خیال و تصور ته دلمان نیست که از همان ته دل می دانیم که به آن نمی رسیم ؟
   آرزو آیا همان خواسته ای نیست که در اوج خوش بینی از همان ابتدا دور از دسترس به نظر می رسد ؟
   آرزو آیا همان بهانه ای نیست که می خواهیم از نرسیدن به آن غمگین باشیم ؟
    
   آیا نمی توان آنچه را که با تلاش و اراده می توان بدست آورد ، آروزی خود قرار داد ؟
   آیا نمی توان آنچه را که دردسترس می باشد ، آرزوی خود بدانیم اگر چه تعدادشان کم باشد ؟
   آیا نمی توان آنچه را که داریم مانند یک دوست خوب ، آرزوی خود بدانیم و از داشتن آن خوشحال باشیم ؟
   ...  
اگر می شود که هیچ !
و اگر نمی شود پس دیگر با تاسف نگوییم :
" به یه آرزوم هیچ وقت نرسیدم و نخواهم رسید "



..:: آرزو آن چیزی است که ما می خواهیم ::..


 امروز ِ کرم سیب !

درباره‌ی اینه :خود، مصورانه، 


 شد شد ، نشد نشد !!!

درباره‌ی اینه :دانشگاه، مصورانه، 

جنگِ مداد بدستان و غنیمت بردنِ ارقام !!!



نمی تونم زندگی نکنم ، نمی تونم اسیرش باشم
حتی واسه یه مدت کوتاه
همینم که هستم
شد شد ، نشد نشد
 
قدر خودم تلاشم می کنم
قدر خودم
قدری که از زندگی ِ گذشته ذره ای کم نشه
شاید نشه ولی واسه من باید بشه

شد شد ، نشد نشد

آهای تو ! ... واسه ما شکلاتی ( این رو نگم چی بگم :دی )


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

همه‌ی وبلاگها دارند

وبلاگ دار

فیها خالدون

گذشته ها

دوستشان دارم

کرموترین سیب های من

بگرد تا بگردیم

آنچه گذشت

دید و بازدید

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :